در این موزه، برای هر بازدید کننده (با هرروحیه و اعتقادی) نقاطی هست که او را بشکند و فرو بریزد؛ اول ؛پای یک عهدنامه؛ عهدنامه جوانان یک گردان با فرمانده شان ،قبل از شروع عملیات.
نوید شاهد کرمان، کتاب «کریمانه» گزارش دیدارهای خانواده شهدای استان کرمان با رهبر معظم انقلاب در سال 1384 است که در سال 1395 و از سوی انتشارات صهبا، در تیراژ سه هزار نسخه روانه بازار نشر شده است.

در قسمتی از این کتاب که به بازدید مقام معظم رهبری و همراهان ایشان از موزه دفاع مقدس  استان کرمان پرداخته شده است، می خوانیم:

"به طرف موزه جنگ کرمان می رویم .نوبتی هم باشد نوبت بازدید از اولین باغ موزه دفاع مقدس کشور است که درباره اش زیاد تعریف شنیده ام ؛آن قدر زیاد که چند بار می خواستم تک و تنها بلند شوم بیایم کرمان،در عرض چند ساعت موزه را ببینم ، و بعد برگردم و بروم.
اما خب در این سالها ،بازدید از این موزه قسمتم نشده بود و چه خوب که در انتهای این سفر پربار،و بعد از معرفت نسبی به برخی از شهدای کرمان ،این موزه را می بینم.
اشتیاق خاصی بای دیدن موزه دارم ؛حمید و سید حسین هم همینطور.هر سه بار اولمان است که به موزه می آییم. هیچ تصوری از محتوای موزه ندارم ،فقط می دانم که موزه به همت حاج قاسم و با ایده او احداث شده .تنها تصاویری هم که از موزه دیده ام ،مربوط است به همان سفر آقا در سال 84 که به موزه آمده بودندو حاج قاسم هم همراهشان بود . تصاویری که با حضور حاج قاسم در عراق و سوریه ،دوباره و در سطح خیلی بالاییمنتشر و دیده شد.
در ورودی محوطه باغ موزه ،طوری طراحی شده که در همان بدو ورود ،مشرف می شویم به محضر شهدای گمنام .و جالب است که در خروجی نیز همین طور طراحی شده. یعنی بازدید کنندگان با زیارت گروهی از شهدای گمنام وارد محوطه موزه می شوند و با زیارت گروهی دیگر از شهدا ،از موزه خارج می شوند.
بعد از ورود ،با یک محوطه باغ مانند مواجه می شویم ، و با یک بنای خاص که در انتهای این محوطه قرار گرفته .جوی آبی محوطه را نصف کرده به دو راه ،که در هر راه ،تندیس هایی  از شهدا را گذاشته اند. تندیس ها طوری با فاصله از هم قرار گرفته اند که انگار به ما خوشامد می گویند.
اولین تندیس ،قبل از اینکه راه دو تا بشود ،تندیس شهیدی ست که حالا قلب من را تماما مال خود کرده ؛تندیس شهید(عبدالمهدی  مغفوری).
تندیس چند نفردیگر از شهدایی که پای سفره شان نشسته بودیم را هم می بینیم و می رسیم به ساختمان موزه .
موزه را قسمت بندی کرده اند و نام هر قسمت را(تالار) گذاشته اند ؛تالار عبرت ،تالار صبر ، تالار پیروزی و ... در هر تالار ،تصاویر و اسنادی هست ،و یادگارهایی از دوران دفاع مقدس ،مانند سلاح و لباس و بی سیم و وصیت نامه و ... که گفتنش لطفی ندارد،چون دیدنی هستند!
یک به یک اسناد و تصاویر و وسایلی که در موزه وجود دارند را فقط و فقط باید از نزدیک دید و تماشا کرد.وصفشان به کلمه نمی آید و جمله نمی پذیرد.
در این موزه، برای هر بازدید کننده –با هرروحیه و اعتقادی –نقاطی هست که او را بشکند و فرو بریزد.من هم دو، سه بار در امتداد بازدید  از تالارها شکستم ؛اول ؛پای یک عهدنامه؛عهدنامه جوانان یک گردان با فرمانده شان ،قبل از شروع عملیات.
جوانان گردان نوشته اند که تا آخرین قطره خون و آخرین نفس ،برای دفاع از اسلام و انقلاب می جنگند،و امضاء کرده اند؛نه با خودنویس سر طلا ،که با خون ، با خون خودشان.
این عهدنامه تکه پارچه ای ست که چهل و چهار رزمنده آن را امضا کرده اند؛ که از میان این جمع ،بیست و نه نفرشان به شهادت رسیده اند.
با خودم می گویم این عهدنامه ،چه مایه عذابی ست برای آن پانزده نفر باقیمانده و جا مانده از جمع شهدا ! هنوز در حال و هوای عهدنامه شهدا هستم که وارد تالار آزادگان می شوم ؛تالاری درباره اسرا و آزادگان. در ابتدای تالار ،قاب عکسی هست از تصویر آزاده نوجوان ،امیر هوشنگ شاه پسندی . زیر تصویر شاه پسندی ،نوشته ای آمده از شکنجه های وحشیانه ای که او در طول اسارت متحمل شده:
آزاده امیر هوشنگ شاه پسندی ،در سن شانزده سالگی با هزار ضربه کابل ،فلک شد. سپس گوشت و پوست له شده پایش را با اتوی داغ سوزاندند و جزغاله کردند ؛به طوری که شاه پسندی به مدت سه ماه خون استفراغ می کرد و تا نه ماه با کمک دیگران راه می رفت. با وجود این شکنجه ها ،امیر هوشنگ آرزوی اعتراف کردن را بر دل دشمن گذاشت ! فرمانده عراقی بعد از مشاهده مقاومت عجیب  امیر شاه پسندی گفته بود :امیر فوق بشر !
دو خط آخر نوشته را دوباره و سه باره می خوانم . و به نوجوانی فکر می کنم که حسرت یک ناله و فریاد را هم بر دل بعثی ها گذاشته بود ،چه برسد به دادن اطلاعات و همکاری !
و در خودم می پیچم که این نیرو از کجاست ؟ تحمل صدها ضربه کابل و بعدش داغی اتو بر بدن ، نیرویی ماورایی می خواهد که در وجود یک نوجوان ، باور نکردنی نیست. خودم را با امیر نوجوان مقایسه می کنم  و کوچک و کوچکتر می شوم.
تالارها تمام می شود و از ساختمان خارج می شویم . مسیر ، ما را به پشت ساختمان می برد ؛به جایی که توپ و تانک های خودی و غنیمتی را چیده اند . بعد از عبور از تانک ها ، به منطقه ای می رسیم که شبیه منطقه عملیاتی کربلای 5 است. این منطقه را سعی کرده اند  با نیزار و سنگرها و موانع و پل معلق شبیه منطقه عملیاتی کربلای 5 درست کنند . در میان نیزارها قدم می زنم ،اما قلبم در میان امضاها و تصویر معصوم امیر هوشنگ جا مانده.

منبع: کتاب کریمانه، انتشارات انقلاب اسلامی 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده