من تصمیم گرفتم هرشب نمازشب را همان طور که شهید خواسته بخوانم ودیگر ترک نکردم و این سعادتی بود که بعد ازشهادت غلامحسین بخاطر او نصیبم شد.
نوید شاهد کرمان، "روزی که خبر شهادت غلامحسین را دادند ما داشتیم از کرمان به سوی رابر می رفتیم برای مراسم تشییع و تدفین و خبر از شهادت رضا برادر غلامحسین نداشتیم. 
وقتی رسیدیم سپاه رابر که جنازه را ببینیم وقتی در جعبه را باز کردند قیافه غرق به خون رضا را دیدیم و شوکه شدیم، ما تصور دیدن جنازه غلامحسین را داشتیم، به ناگاه جنازه برادر شوهرم را جلوی چشمم دیدم، واقعا " صحنه دلخراشی بود و فکر کردیم غلامحسین زنده است که جعبه دوم را باز کردند و جنازه غلامحسین را دیدیم، دو برادر با هم به شهادت رسیده بودند و با هم تشییع و تدفین شدند.

*همسایه ای داریم که زاهدانی است و مغازه دارد، چند مرتبه درمغازه از من پرسید شما همسرجانباز هستید یا شهید و من گفته بودم همسر شهید.
یک شب آن خانم خواب دیده بود که اسرا آزاد شده اند و غلامحسین هم آزاد شده و آمد و من وبچه هایم در کنارش هستیم با خود ش گفته بود ایران همیشه به من دروغ می گفت که شوهرش شهید است و کسی به او گفته بودند ایران خودش هم نمی دانست که شوهرش اسیراست وفکرمی کرد که شهید شده و وقتی امده بود نزدیک غلامحسین دستش را پر از شکلات کرده بود و به او داده بود و گفته بود این ها شیرینی قبولی دانشگاه دخترم است. روز بعد که خوابش را برایم تعریف کرد نتایج کنکور اعلام شد و دخترم در رشته پزشکی قبول شده بود.

*دو برادرشهید بودند به نام رضایی اهل بزنجان، ما هر وقت که می خواستیم برویم رابر از کنارقبر این دوشهید عبور می کردیم و چه موقع رفتن و چه موقع برگشتن غلامحسین ان جا می ایستاد و فاتحه می خواند.
یکبار که من تازه هفت روز بود زایمان کرده بودم داشتیم ازانجا رد می شدیم که غلامحسین پیاده شد وفاتحه خواند و من پیاده نشدم فا تحه بخوانم.
15 سال ازشهادت غلامحسین گذ شته بود من مشکلی داشتم که به هردری می زدم حل نمی شد یک بار که داشتم نمازمی خواندم بعد از نماز رو به عکس برادرم که ایشان شهید شده اند کردم و گفتم برادر جان تو کمکم کن مشکلم حل شود.
غلامحسین در زندگی مشکلی برای من حل نکرد حالا چه برسد به حالا؟ آن شب خواب دیدم غلامحسین را که با همان لباس سپاه و پوتین و چفیه کنار دیوارایستاده بود و گفت: ایران من ازهمان روزی که سرقبر شهدا پائین نیامدی فاتحه بخوانی فهمیدم ایمانت ضعیف است.

*غلامحسین همیشه به من توصیه می کرد نمازشب بخوانم من چون بچه کوچک داشتم و کارم زیاد بود می گفتم نمی توانم نماز شب بخوانم. ایشان می گفتند شب ها یک ساعت کمتر بخواب و نمازشب بخوان من اصلا " نماز شب را بلد نبودم و هیچ وقت هم از شهید نمی پرسیدم که چگونه می خوانند و به شهید می گفتم من نمازهای یومیه ام را هم گاهی وقتها دیر و زود می شود و فراموشم می شود یا بالاجبار می خوانم.
تا اینکه حدود 4ماه از شهادت ایشان گذشته بود یک روز که خوابیده بودم دیدم کف دستم کتاب کوچکی است که متعلق به خواهرم بود وقتی باز کردم دیدم دستور نماز شب را نوشته و در همان روز دیگر من تصمیم گرفتم هرشب نمازشب را همان طور که شهید خواسته بخوانم ودیگر ترک نکردم و این سعادتی بود که بعد ازشهادت غلامحسین بخاطر او نصیبم شد.

راوی: همسر شهید

شهید غلامحسين آقاملايي/ يكم فروردين 1331، در روستاي گلينوئيه رابر از توابع شهرستان بافت زاده شد. تا پايان مقطع ‌متوسطه تحصيل‌ كرد و ديپلم گرفت. سال 1359، ازدواج كرد و صاحب يك پسر و يك دختر شد. پاسدار بود، نوزدهم دي 1365، در شلمچه بر اثر اصابت تركش به شهادت رسيد. پيكر او در گلزار شهداي گنجان بافت به خاك سپرده شد.
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده