من در چهره او شهادت را ديدم. ديدم كه اين بار رفتن او بار آخر است و همين طور هم شد، او رفت و ديگر برنگشت.
نوید شاهد کرمان، شهید داوود نورالهي راوري، بيستم ‌دي 1349، در شهر راور از توابع استان كرمان به دنيا آمد. در حوزه‌علميه  درس ‌خواند، به ‌عنوان ‌بسيجي در جبهه حضور يافت. پنجم ‌ارديبهشت 1366، در بانه براثر اصابت تركش به شهادت رسيد. مزار وي درگلزار شهداي زادگاهش واقع‌ است. 

خاطراتی از این روحانی شهید را با هم مرور می کنیم:

***داوود فرزند پنجم خانواده است،  داود در كارها خيلي به من كمك  مي كرد، اگر من مي خواستم كاري را انجام بدهم فرزندانم اجازه نمي دادند و مي گفتند ما خودمان انجام مي دهيم.  بعد ازتولد داوود زندگي ما بهتر شد و انگار يك بركت خاصي بر زندگي ما سايه انداخته بود تا موقعي كه او به شهادت رسيد.

***داوود علاقه خاصي به درس خواندن و نماز و دعا و مسجد داشت هميشه همراه من به مسجد مي آمد و كنار من به نماز مي ايستاد و نمازش را مي خواند و داوود هميشه مي گفت مادر براي من دعا كنيد تا من پيشرفت كنم ، دوست دارم آن قدر به مسائل مذهبي آشنا شوم و آگاهي پيدا كنم که آيت الله شوم.

***داوود امام(ره) را دوست داشت و با افكار او آشنا بود او در راهپيمايي ها و فعاليتهاي انقلابي شركت مي كرد و با پدر و برادرش به راهپيمايي مي رفت كه در يكي از اين راهپيماييها پدرش تير خورد و برادرش زخمي شد. داوود هر وقت از جبهه به خانه مي آمد دست خالي نبود او يك بار براي من روسري مشكي آورد و گفت اين را بپوش و اين انگشتر عقيق را به دستت كن.
راوی: مادر شهید

*** زماني كه من به جبهه مي رفتم او هم مي گفت: من هم مي خواهم بيايم گريه مي كرد با كلي اصرار بالاخره موافقت كردم كه بيايد او در حالي كه ما جبهه بوديم مي آمد و به مادرش سر مي زد و به او كمك مي كرد.

***داوود از طريق بسيج به سپاه اعزام شد و از طريق حوزه علميه،  با دو سه نفر از دوستان خود به جبهه رفت و تركش خورد و برگشت بعد از چند روز دوباره مي خواست برود اما ما اجازه نمي داديم تا اينكه لحظه رفتن او شد، روحيه اش جور ديگري شد و از مادرش خداحافظي كرد و از من هم روبوسي كرد اما من در چهره او شهادت را ديدم. ديدم كه اين بار رفتن او بار آخر است و همين طور هم شد ، او رفت و ديگر برنگشت.
راوی: پدر شهید
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده