برش هایی از خاطرات شهید «جلال محمدی»:
او سن كمي داشت.اما روح و قلبي بزرگ، فقط همينها نبود او بيش تر مرا به سوي خويش مي كشاند، انگار بايد بدانم كه كيست. چه شد كه به اينجا آمدي و چه شد كه انتخاب شدي؟
نوید شاهد کرمان، آخرين بار كه او را ديدم. درون سنگر فرهنگي آمد. تجهيزات نظامي اش كامل بود و يك فشنگ در دست داشت.
مرا صدا كرد.
_آقا مهدي من شب گذشته خواب خودم را ديدم و شهيد مي شوم.
اين تير را مي بيني؟ دوست دارم يكي مانند همين چشمم را نشانه رود.
به آرپي جي زن ها گلوله مي رساند و در فرصت هايي كه داشت با اسلحه كلانش به سمت دشمن شليك مي كرد.
يك هفته گذشته بود وقتي پيكر پاكش را ديدم درست تير به چشم راستش خورده بود.درست همانطور كه مي خواست.


***توي صف آشپزخانه پادگان ،هنگام توزيع غذا اگر چه اصرار مي كرديم كه در صف نايستد اما راضي نمي شد و مي گفت بايد نوبتم شود.
شايد منظورش نوبت شهادت بود. او نوبتش را رعايت كرد و همانطور كه مي خواست شهيد شد.

هميشه به من مراجعه مي كرد و سوالاتش را مي پرسيد. سوالات زيادي داشت.
از آيات قرآن تا سوالات سياسي و اعتقادي و اجتماعي. اولين نفرها كه در صف نماز مي ايستادند يكي شان او بود.
نيمه شبها نماز شب مي خواند. وظايفش را به نحو احسن انجام مي داد و با كسي مشكلي نداشت.

***آخرين لحظه ديدار را به خاطر دارم.
اذان صبح تمام شده بود گروهي نمازشان را خوانده بودند و گروهي ديگر مشغول بودند. خبر دادند عراقي ها تك زدند. داشتم اطراف را نگاه مي كردم و موقعيت را، كه جلال را ديدم. داشت مي دويد.
اما خوب كه دقت كردم ديدم يك قمقمه آب در دستانش گرفته و دارد نماز صبحش را مي خواند. گفتم بماند بعد با هم مي رويم.
انگار صدايم را نشنيد و رفت.
ساعت حدود 11 بود كه جنازه خونينش را آوردند.يك تير در چشم راستش. چهره اي آرام و لبخندي كه بر لب داشت.
تازه فهميدم چرا صدايم را نشنيده بود. او گوشهايش را به نداي حق سپرده بود و داشت به آنچه مي خواست نزديك مي شد.
 بايد كه صدايم را نمي شنيد.

***اكنون مي خواهم به عقب تر نگاه كنم. حال كه كمي شناخته ام. كمي او را شناخته ام.
او سن كمي داشت.اما روح و قلبي بزرگ. فقط همينها نبود او بيش تر مرا به سوي خويش مي كشاند.
انگار بايد بدانم كه كيست.خودش را پيدا كنم.چه شد كه به اينجا آمدي و چه شد كه انتخاب شدي؟
از زبان دوستانت مي گويم.از زبان همرزم هایت.
ادامه دارد....
او سن كم، اما روح و قلبي بزرگ داشت

برگرفته از کتاب «برای زندگی ام»

شهید جلال محمدي قناتغستاني/ پانزدهم شهريور 1349، در روستاي قناتغستان ماهان ازتوابع‌شهرستان كرمان به‌دنيا آمد. پدرش اكبر، كارگر پادگان بهشتي بود و مادرش طاهره نام داشت. تا سوم متوسطه درس خواند، به‌عنوان بسيجي‌در جبهه‌حضور يافت. چهارم ارديبهشت 1366، در تپه‌سپيدار براثر اصابت تركش و موج‌گرفتگي به شهادت رسيد. مزار وي در كرمان واقع است
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار