خاطراتی پیرامون شهید «حسین نادری»؛
بعد از صحبت هاي حسين، امام جمعه گريه مي کرد و مي‌گفـت: « خاک بر سر ما. يک عمر توي حوزه زحمت کشيديم، حالا يک جوان با قاطعيت مي‌گويد من شهيد مي شوم و ما را نصيحت مي‌کند که دست از اختلاف برداريم .»
نوید شاهد کرمان، "گردان در ساختمان يک مدرسه، توي شهر فاو مستقر شد. تمام اتاق هاي مدرسه را نيروهاي گردان گرفتند و در آن‌ها مستقر شدند . وقتي حسين ديد جايي براي نماز خواندن بچه ها نيست، رفت و با هر زحمتي که بود، مقداري مصالح ساختماني آورد تا با كمك بچه ها نمازخانه‌ي گردان را بسازند.
اصرار بچه ها براي شروع کار از روز بعد فايده نداشت .کل گردان شب تا صبح ، دوش به دوش حسين کار کردند و برايش مصالح آوردند. نمازخانه ي گردان براي خواندن نماز صبح آماده شد . 

*** داشت منطقه را نگاه مي کرد . تانک هاي عراقي پشت خاک‌ريز به خط شده بودند. بچه هاي گردان عاشورا هم آن طرف خاک ريز بودند .
تانک ها که رفتند پشت خاکريز، دست هايش را به هم کوبيد و با ناراحتي گفت : «نادري را با گردانش گرفتند .»
چند لحظه بعد درگيري شديدي در گرفت و بچه هاي گردان عاشورا تانک هاي عراقي را عقب زدند .
وقتي رفت جلوترو خودش را به حسين رساند، ديد حسين خيلي ناراحت است.
« چي شده ؟ چرا ناراحتي ؟»
« بچـه ها خيلي زود شـروع کردند. مي بايست صـبر کنند تا همـه ي تانک‌ها را غنيـمت بگيريم ؛ هيچ کدام از اين تانک ها نمي بايست بر گردند .»

***جنازه‌ي يكي از بچه ها زيرآب مانده بود . حسين بيرون آب ايستاده بود و از شدت ناراحتي دست هايش را گذاشته بود روي سرش .
وقتي به اهواز برگشت ، تمام غواص هاي لشکر را که در قرارگاه سد دز بـودند و تمرين مي‌کردند ، بسـيج کرد تا جنازه ي شهيد را از آب بيرون بياورند .
گفت : «تا شهيد پيدا نشود، نه به غـذا لب مي زنم و نه يک لحظه مي‌نشينم .»
دو روز بعد که پيكر شهيد پيدا شد، آرام گرفت و لبخند به لبش برگشت .

*** بين مسئـولين شهراختلافاتي به وجود آمده بود كه حسين از آن ناراحت بـود . يک شب همه ي مسئولين شهر در خانه ي فرمانده سپاه جمع شده بودند .
حسين بلند شد و به بچه هاي سپاه که يک طرف اتاق نشسته بودند ، اشاره کرد و شروع كرد به صحبت كردن .
« من قسم مي خورم ، همه‌ي اين بچه ها شهيد مي شوند؛ من هم شهيد مي شوم .
ولي از شما مي خواهم دست از اختلافات برداريد . »
بعد از صحبت هاي حسين ، امام جمعه گريه مي کرد و مي‌گفـت: « خاک بر سر ما. يک عمر توي حوزه زحمت کشيديم، حالا يک جوان با قاطعيت مي‌گويد من شهيد مي شوم و ما را نصيحت مي‌کند که دست از اختلاف برداريم .»"

برگرفته از کتاب «فرمانده جوان»

شهيد حسين نادري/ بيستم فروردين ماه 1347 در شهرستان سيرجان به دنيا آمد. وی در 15 سالگي براي اولين بار به صورت بسيجي به جبهه پا گذاشت و در گردان هاي رزمي سازماندهي شد و سپس وارد سازمان ادوات گرديد . وی به سرعت فرمانده ي گردان ضد زره، جانشين گردان ضد زره، فرمانده گردان ضد زره و جانشين عمليات تيپ ادوات شد و سپس به عنوان فرمانده ي گردان 416 عاشورا لشكر 41 ثارالله انجام خدمت كرد. 
از حسين نادري كه در سن 18 سالگي به سمت فرماندهي گردان رسيده بود به عنوان جوانترين فرمانده گردان نيروي زميني سپاه ياد مي شود. سرانجام حسين نادري در سن 21 سالگي و در سپيده دم يكشنبه دوم مرداد ماه سال 1367 در عملیات بيت المقدس هفت در منطقه شلمچه به شهادت رسید.
صحبت های حسین، امام جمعه را به گریه انداخت!
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده