خاطراتی پیرامون شهید «محمد طایی»:
در امريکا آرام و قرارنداشت، نامه هايش از امريکا مي رسيد، آدرس مشخصي نداشت. نامه اي از تکزاس آمد. نامه ديگر از فلوريدا رسيد. نامه‌اي بعدي از آلاباما پست شده بود، محمد جايي ساکن نبود.
نوید شاهد کرمان، " نسبت به مسائل شرعي حساسيت داشت. وقتي در امريکا زندگي مي‌کرد ، متوجه شد مسلمانان به ويژه ايراني ها همان گوشتي را مصرف مي‌کنند که بقيه‌ي آمريکايي‌ها مي‌خورند. به فکر ذبح شرعي و اسلامي افتاد. کار سختي بود. در آن شرايط  و قبل از انقلاب کسي به اين مسائل توجه نداشت. حتي بيشتر سفارت خانه هاي شاهنشاهي هم به اين ريزه کاري ها بي توجه بودند. با ايراني هايي که مي شناخت، صحبت کرد. به توافق رسيدند. محمد گوسفند زنده مي خريد. خودش ذبح مي کرد و گوشت حلال ميان ايراني ها توزيع مي شد . 
 
***  يک روز از او خواستم کار در يکي از رستوران هاي شهر را بپذيرد . کار کردن را ننگ و عار نمي دانست، مخصوصاً اينکه براي چاپ و تکثير اطلاعيه ها به پول احتياج داشت. بنابراين ابتدا قبول کرد. چند شب به رستوران آمد. بعداً ضمن عذرخواهي گفت: « نمي توانم شب ها کار کنم. »  پرسيدم : « چرا ؟ » گفت : « اگر شب ها کار کنم ، خسته مي شوم و روزها نمي‌توانم فعاليت کنم. » ديگر در رستوران کار نکرد. مي دانستم که در نوشتن و چاپ نشريات فعال است. با خط خودش مطالب را مي نوشت و ميان دانشجويان مسلمان توزيع مي کرد .     

 *** در امريکا آرام و قرارنداشت. عاشقانه فعاليت هاي ضد رژيم خودرا ادامه مي داد. هر روز از شهري به شهر ديگر و از ايالتي به ايالت ديگر مي رفت . نامه هايش از امريکا مي رسيد . آدرس مشخصي نداشت. نامه اي از تکزاس آمد. نامه ديگر از فلوريدا رسيد. نامه‌اي بعدي از آلاباما پست شده بود . محمد جايي ساکن نبود . بعدا وقتي پيگيري کردم ، متوجه شدم فلوريدا و تکزاس و آلاباما خيلي با هم فاصله دارند .  

*** يک روز از خاطراتش در آمريکا صحبت مي‌کرد . گفت: « به دعوت انجمن اسلامي دانشجويان آمريکا و کانادا براي تلاوت قرآن به يکي از سمينارهاي انجمن دعوت شدم . براي اينکه به محل سمينار برسم ، بايد از ايالتي به ايالت ديگر مي‌رفتم . در بين راه صدايي از زير ماشين به گوشم خورد. توقف کردم و زير ماشين رفتم تا علت صدا را پيدا کنم. 
در همين وقت حشره اي صورتم را نيش زد. ماشين عيب مهمي نداشت. سوار شدم.  همين که حرکت کردم صورتم سوخت. در آينه‌ي ماشين نگاه به محل نيش حشره انداختم. نيمي از صورتم ورم کرده بود. کم کم چشم‌هايم روي هم آمد. ديگر قادر به رانندگي نبودم. با اين وضع نمي توانستم به موقع خودم را به سمينار برسانم. با حال مخصوصي از خدا طلب شفا کردم و چند بار آیة‌الکرسي خواندم. رفته رفته حالت خواب آلودگي از بين رفت . وقتي مقابل سالن سمينار رسيدم ، يکبار ديگر به آينه نگاه کردم . ورم صورتم خوب شده بود .»
منبع: کتاب افطار سرخ
فعالیت های انقلابی در فلوریدا و تگزاس!

شهید محمد طایی در سال 1333 در  کرمان به دنیا آمد. وی پس از اتمام سربازی در 15 مهرماه 1356 راهی کانادا و در کانادا مشغول فراگیری زبان شد.در 22 بهمن 57 وارد ایران شد به کرمان مراجعت نمود. پس از ورود به کرمان وارد سپاه پاسداران گردید و در قسمت روابط عمومی مشغول به کار گردید درتاریخ 13 آذر 1359 در مهاباد به شهادت رسید.
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده