خاطرات رزمندگان واحد اطلاعات و عمليات لشکر ثارالله؛
همچنان « وجعلنا » مي خوانديم. عراقي ها بدون اينکه متوجه حضورما بشوند، از کنارمان عبور کردند و رفتند . بعد از عبور آنها معبر را شناسايي کرديم و برگشتيم .
نوید شاهد کرمان، "به اتفاق جواد رزم حسيني، حسين برزگر و يکي ديگر از دوستان که نامش را به ياد نمي آورم، سوار بر لندکروز براي شناسايي وارد منطقه شديم. علي يزداني با موتورسيکلت ما را همراهي مي کرد . از خط خودي عبور کرديم. کمي بعد از ميدان مين دشمن گذشتيم و کيلومترها جلو رفتيم. به سنگرهاي عراقي رسيديم.
به نظر مي رسيد سنگرها خالي باشد. جواد که رانندگي مي کرد، در نقطه اي ايستاد و گفت: «تا وقتي که من با بقيه اين منطقه را شناسايي مي کنيم، تو و حسين جلو رفته، سنگر عراقي ها را بررسي کنيد.» راه افتاديم . تقريباً هزار متر از بقيه فاصله گرفتيم . منطقه کوهستاني بود و ديگر بچه ها را نمي ديديم. ناگهان صداي موتور ماشين به گوش مان خورد . به سرعت روي بلندي رفتيم و نگاه کرديم . لندکروز خودمان را ديديم که دور مي شد.
به حسين گفتم: «بچه ها رفتند، ما جا مانديم.» گفت: «فکر نکنم ، حتماً براي شناسايي به نقطه ي ديگري رفته اند و بر مي گردند .» در همين لحظه چشمم به تعدادي عراقي افتاد که دوان دوان از پايين ارتفاع به سوي ما مي آمدند. دو نفري شروع به دويدن کرديم . همان طور که مي دويديم و عراقي ها با فاصله ي صد متري دنبال ما مي آمدند، متوجه موتورسيکلتي که با سرعت به سوي ما مي‌آمد ، شدم . وقتي جلوتر آمد ، علي يزداني را شناختم . ما را سوار کرد و گاز موتور را گرفت.
عراقي ها شروع به تيراندازي کردند با وجود اين علي ما را از معرکه بيرون برد. آن روز علي وقتی متوجه مي شود من و حسين داخل لندکروز نيستيم، بـه سرعت به طرف ما مي‌آيد و ما را نجات مي‌دهد.     
راوی: صمد الله دانايي  
«وجعلنا» خواندیم و معبر بازگشایی شد

***  معبرها درمنطقه ي عملياتي والفجر يک هنوز بازنشده بود. عراقي‌ها فاصله‌ي چنداني با ما نداشتند و کار شناسايي با تاخير انجام مي‌شد . همه نگران بوديم . چيزي به آغاز عمليات نمانده بود . عاقبت تصميم گرفتيم  به رغم خطرات موجود شناسايي را انجام دهيم . شب وارد ميدان مين شديم . کمي بعد به معبر عراقي ها برخورديم . آهسته و آرام جلو رفتيم . ناگهان عراقي ها از تاريکي بيرون آمدند. برخورد ما و عراقي ها چنان غيرمنتظره بود که لحظه‌اي همه ، بدون حرکت متوقف شديم. گشتي هاي دشمن چند قدم جلو آمدند .
حالا در چند متري ما بودند. چون کار ديگري نمي توانستيم انجام دهيم، همه روي زمين دراز کشيديم و شروع به خواندن آيه‌ي «وجعلنا» کرديم. عراقي ها نزديک تر آمدند . نفس در سينه هايمان حبس شده بود . چند ثانيه بعد به ما رسيدند . پاي يکي از گشتي هاي دشمن روي آستين شخصي که کنارم خوابيده بود ، آمد . همچنان « وجعلنا » مي خوانديم . عراقي ها بدون اينکه متوجه حضورما بشوند ، از کنارمان عبور کردند و رفتند . بعد از عبور آنها معبر را شناسايي کرديم و برگشتيم .      
راوی: عباس طرهاني  

***محمد اميري  يكي از بچه هاي مخلص واحد اطلاعات و عمليات بود.  قبل از عمليات والفجر سه مسئوليت شناسايي يکي ازمحورها را به عهده داشت . هرشب وقتي از خط خودي عبور مي كرد ، خودش را به گودالي كه از قبل در نظر گرفته بود ، مي رساند . داخل گـودال مي‌نشست . مدت ها بـا خدا راز و نياز مي كرد . سپس وارد ميدان مين دشمن مي شد و كارشناسايي را آغاز مي كرد .
راوی: سردار  قاسم سليماني

منبع: کتاب شناسایی
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده