نشسته بوديم و تقريباً نيمي از كباب ها را آماده كرده بوديم. يك مرتبه مجدداً توپخانه ي عراق روي درياچه و دهکده ی كنار درياچه را به گلوله بست، تعدادي دختر بچه و پسر بچه که درحال بازي بودند،گلوله ی توپ خورد وسط اين بچه ها و بچه ها رفتند توي هوا.
به گزارش نوید شاهد از کرمان، به مناسبت ایام نوروز و فرا رسیدن سیزده نوروز روز طبیعت خاطراتی از «دکتر کرامت یوسفی» را مرور می کنیم:
سال 61 روز سيزده نوروز، با بچّه هاي بيمارستان، تصميم گرفتيم براي تنوع و تعويض روحيه به كنار درياچه ی زريوار برويم.
گوشت گرفتيم، چرخ كرديم و به اتفاق 6 – 5 نفر حركت كرديم.درياچه تا بيمارستان سه كيلومتر فاصله داشت. درياچه زريوار بزرگترين درياچه ی آب شيرين  ايران است و اطراف آن نيز قشنگ است.
آن زمان كه درياچه كاملاً يخ زده بود، اگر فرصت مي كرديم روي يخ ها بازي می کردیم و زماني كه يخ ها آب مي شدند، ماهي گيري مي كرديم.
نشسته بوديم و تقريباً نيمي از كباب ها را آماده كرده بوديم. يك مرتبه مجدداً توپخانه ي عراق روي درياچه و دهکده ی  كنار درياچه را به گلوله بست. من به چشم خودم ديدم تعدادي دختر بچه و پسر بچه که درحال بازي بودند،گلوله ی توپ خورد وسط اين بچه ها و بچه ها رفتند توي هوا. اين صحنه ی وحشت ناك را كه ديدم، كباب و آتش را گذاشتم و گفتم: بچه ها! برويم كه الان زخمي ها را مي آورند.
 ماشين هم نداشتيم و از كنار درياچه تا بيمارستان يك نفس دويديم. يك وانت داشت مجروحين را جمع مي كرد. ما آن چنان دويديم كه با وانت با هم به بيمارستان رسيديم.

خاطرات دکتر «کرامت یوسفی» از سیزده نوروز
وانتي كه بچه ها را آورد، متاسفانه تنها يك دختر بچه در بین آن ها زنده بود. بقيه همه به شهادت رسيده بودند. آن دختر بچه هم كه زنده بود، وضع خيلي اسفناكي داشت. تركش خورده بود به پيشاني اش. من بچه را سريع به اتاق عمل بردم و شروع به تميز كردن آلودگي ها و درمان نمودم.
اين دختر بچه استخوان پيشاني و پرده ی مغز نداشت از پوست سرش برداشتم و روي محلي كه پرده ی مغز نداشت، گذاشتم. انتهاي كارم بود كه گفتند: يك  مجروح دیگر را آورده اند. بچه را دادم بيرون و شروع كردم به رسيدگي به وضعيت مجروحي كه تير به شكمش  اصابت كرده بود. صحنه ي بدي بود. اواخر عمل بود و من تنهاي تنها بودم. دو سه تا تكنيسين داشتم كه در اتاق عمل بودند. نيروي كمكي در ريكاوري و بعد از آن وجود نداشت. يك مرتبه به من گفتند كه دكتر اون دختر بچه باد كرده! تكان خوردم. فهميدم چه اتفاقي افتاده، چون بچه را با لوله بيرون داده بودم. لوله درتراشه بود و گفته بودم كه از كنار لوله، اكسيژن به او بدهند. آمدم بيرون صحنه عجيبي ديدم  كه پسري  به عنوان امدادگر  براي كمك آمده و لوله اكسيژن را كرده توي لوله تراشه، چسب زده دور تا دورش و هوا و اكسيژن با زور رفته توی بدن اين بچه و در اثر مقدار زياد هوا، ريه كاملاً منفجر شده، بچه باد كرده مثل يك كيسه كه آن را باد كني. اين بچه متاسفانه مرد. من وقتي رسيدم، لوله را كشيدم و مقداري از هوا خارج شد، ولي متاسفانه بچه زنده نماند و اين از عوارض نداشتن نيروي كارآزموده  بود.

منبع: کتاب جراحی در خاکریز
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده