خاطراتی از عملیات والفجر 8(بخش نخست)؛
بعضی لشکرها بچه ها را توی کانکس هایی سوار می کردند که روی تریلی حمل می شد وفقط از طریق سوراخهای روی کانکس می توانستند نفس بکشند. اینجوری دشمن نمی فهمید نیرو داخل این کانکس هاست.
به گزارش نوید شاهد از کرمان، "من دانشجوی تربیت معلم یزد بودم. علی اسماعیلی هم یزد طلبه بود. اوایل آبان بود، از یزد مستقیم رفتیم اهواز و چند روزی درمخابرات لشکر بودیم. بعد به گردان 412 رفتیم. گردان آن موقع  در جنگل مستقر بود.
 کادر شکل گرفت. بیشتر بچه ها از اهالی نوق بودند. فضا خوب بود. آموزش ها، روتین آبی و خاکی بود. کار گروهان ها همین آموزش ها بود. وقتی قرار بود توی اروند عملیات انجام شود، آموزشهای آبی بیشتر شد. 

از طریق سوراخ های روی کانکس نفس می کشیدیم!
مسئول مخابرات لشکر شهید علی ابراهیمی بود که آدم عجیبی بود. بچه های مخابرات علی اسماعیلی و غلامی و کرمانی و سعیدی نژاد، شریف آبادی، شهید امان دادی، محمود آبادی و میرزایی بیست و خورده ای نفر بودیم که آقای انصاری به ما آموزش می داد. 
یادم هست ما را با قایق  بدون جلیقه می بردند وسط کارون  توی هوای سرد مه آلود، داخل آب می پریدیم. بعد می گفتند خودتان برگردید. شهید حاج علی محمدی با قایق گشت می زد که اگر کسی حالش خوب نبود با طناب او را به لب ساحل می کشاندند. یعنی کسی را سوار قایق نمی کرد مگر در مواقع خاص. هم انگیزه بود هم رقابت. 
بعد از مدتی ما را بردند آن طرف کارون و می گفتند خودتان شنا کنان برگردید.
اول هم مخابراتی ها بودند. هر کس می رسید از هوش می رفت. بعد از بچه های مخابرات، گروهان عباس علیزاده را توی کارون انداختند. آتش درست کردیم و بچه ها خودشان را خشک می کردند. به خاطر سردی بیش از اندازه، بقیه گروهان ها را نبردند. حتی توی ماشین هم گرم نمی شدیم. خیلی اذیت شدیم.   
فضای معنوی عملیات والفجر 8 قابل مقایسه با سایر عملیات ها نبود. همه بریده بودند. هیچ امیدی هم نبود؛ فقط توکل و توسل. حضورحاج علی شریف آبادی خیلی خوب بود. با آن طنز هایش به بچه ها روحیه می داد. در هفته یکی دو شب رزم شبانه که روزهای آخر بیشتر شده بود.کفش هایمان را می گذاشتیم زیر سر که با شمارش بتوانیم زود آنها را توی تاریکی نیمه شب، بپوشیم. نماز شب خواندن همگانی شده بود. مراسم زیارت عاشورا داشتیم
نزدیک عملیات فضای معنوی خیلی عجیب بود. گفتند می خواهیم به منطقه برویم.
 اما کجا؟ نمی گفتند. 
شب حرکت کردیم. ساعتها توی کمپرسی می چرخیدیم. مرتب ما را  توی جاده ها می چرخاندند. تا دشمن متوجه نشود به کدام منطقه می رویم. حتی خودمان هم نفهمیدیم که کجا می رویم.
بعدا فهمیدیم نهر علی شیراست. قبلا رفته و مشخص کرده بودند که هر گروهانی کجا باشد. توی نخلها هم توپخانه بود. نزدیک اذان صبح بود که رسیدیم. 7-6ساعت داخل کمپرسی بودیم. بعضی لشکرها بچه ها را توی کانکس هایی سوار می کردند  که روی تریلی حمل می شد وفقط از طریق سوراخهای روی کانکس می توانستند نفس بکشند. اینجوری دشمن نمی فهمید نیرو داخل این کانکس هاست. روی ماشین های ما هم زیلو می انداختند که ما دیده نشویم. متفرق شدیم. بچه های مخابرات و گروهان ویژه یک جا بودیم. شهید آفرند بود با چند نفر از گردان 410 و شهدا اکبر و قباد شمس الدینی از بافت که80 ساله و60ساله بودند. این دو نفرتوی گردان 410 بودند که بعد وارد دسته ویژه گردان ما شدند. هر چقدر هم برای نماز شب زود به نمازخانه می رفتیم همین مشتی قباد یک پتو بر دوش آنجا مشغول نماز خواندن بود. من بی سیم چی حاج محمد بودم. غلامی بی سیم چی شهید آفرند بود. یک بخش از گروهان عباس علیزاده توی یک خانه کنار ما بودند.دسته ویژه داخل همان خانه ها توی یک سنگر بودیم. 7-6 روز آنجا بودیم. اوایل بهمن بود. من دانشگاه اراک قبول شده بودم. بچه ها گفته بودند حاج علی گفته شاید مهدی برود و به من چیزی نگفته بودند . اما من شب متوجه شدم و  گفتم من نمیروم. 
سکوت مرموز و مرگباری همه جا را فراگرفته بود. کم کم مشخص شد هر کسی جاش کجا هست اما به ما گفته بودند نباید هیچ جا برای نماز جمع شویم. مثلا ما تو همان سنگر  به امامت شهید آفرند نماز میخواندیم. آنجا هم غذا می خوردیم. 

راوی: علی فداکار از لشکر 41 ثارالله
ادامه دارد.....
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده