خاطراتی از شهید «حمزه شهبا»؛
حمزه پيش مادرش آمد و گفت مي خواهم بروم، لباس ها و وسايلش را جمع كرد و خداحافظي كرد و رفت . بعد نامه نوشت و گفت من جبهه هستم ، شب عيد نوروز، شما شربت عيد را مي خوريد و من شربت شهادت را .
به گزارش نوید شاهد از کرمان، شهید «حمزه شهبا» سوم اردیبهشت 1342در روستای ابراهیم آباد ازتوابع شهرستان سیرجان به دنیا آمد. مشغول تحصیل در حوزه علمیه بود و به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. سرانجام در نهم فروردین 1361در دشت عباس به شهادت رسید. مزار وی در گلزارشهدای نجف آباد سیرجان واقع است.

شما شربت عید نوروز را بنوشید و من شربت شهادت را !
به مناسبت سالگرد شهادت شهید حمزه شهبا، به مرور خاطراتی از وی می پردازیم:
هميشه غير از ماههاي رمضان، روزهاي ديگر هم روزه مي گرفت . غير از نماز خودش (واجب) نمازهاي ديگري هم مي خواند. هميشه مي گفت هر كس با ولايت فقيه و اسلام مخالفت كند ، در تشييع جنازه من شركت نكند که من رضايت ندارم . حمزه مي رفت رفسنجان و درس قرآن مي داد ، وقتي كه مي خواستند به او پول بدهند ، می گفت : من براي پول نيامده ام . من براي رضاي خدا آمده ام . يك عده بودند كه مخالف اسلام و انقلاب بودند و حمزه آنها را هدايت كرده و پيش نماز آنها شده بود و آنان را موافق و خواهان انقلاب و اسلام كرده بود.

***آمد پيش مادرش و گفت مي خواهم بروم، لباس ها و وسايلش را جمع كرد و خداحافظي كرد و رفت . بعد نامه نوشت و گفت من جبهه هستم . شب عيد نوروز ، شما شربت عيد را مي خوريد و من شربت شهادت را . 
راوی: پدر شهید

***با خواهر و برادرهايش فروتن بود ، با كسي بلند صحبت نمي كرد. يك خانه پيرزن هشتاد ساله اي پيدا كرده بود ، آنجا مي خوابيد و با نان خشك روزه مي گرفت و درس مي خواند .                   
راوی: مادر شهید
 
***بچه که بود ، وقتي مي آمد خانه ما سن 16 سالگي و 17 سالگي سرش را بالا نمي آورد و خيلي فروتن بود و با كسي بلند صحبت نمي كرد و اگر كسي به او حرفي مي زد اشكهایش مي ريخت و چيزي نمي گفت . اوقات فراغت را در مسجد با بچه ها تئاتر اجرا می کرد .
راوی: داماد شهید 

پایان پیام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده