خاطرات واحد تخریب لشکر ثارالله؛
هر روز يکي از بچه هاي تخريب گوسفندها را به بيابان مي‌برد. روزي نوبت به محمد سرگزي رسيد. وقتي حرکت مي کرد، گفتم : «اسم هر کدام از اين گوسفند ها را که بي‌نظمي‌كردند. يادداشت کن.»
به گزارش نوید شاهد از کرمان، " به اتفاق بچه هاي اطلاعات و عمليات سوار بر قايق در آبراه هاي باريك و پر پيچ و خم هورالعظيم به سنگر كمين خودي رسيديم. قايق را گذاشتيم و با يك بلم پارو زنان به سوي دشمن حركت كرديم. صداي خنده و شوخي عراقي ها از چند طرف شنيده مي شد. بلم را به طرف ني‌ها كشيديم. برخورد بدنه‌ي بلم با  ني‌ها سر و صدا ايجاد كرد. ناگهان عراقي ها ساكت شدند و كمي بعد از همه طرف به سوي ما تيراندازي كردند.
جايي براي پناه گرفتن نبود. به سرعت شروع به پارو زدن كرديم. تير بارها همچنان كار مي كرد. هر لحظه امكان داشت يكي از تيرها به ما اصابت كند. تيراندازي عراقي ها به قدري شديد بود كه ناچار داخل آب پريدم. لبه‌ي جلويي بلم را گرفتم و همان طور كه آن را عقب مي‌كشيدم، بدنم را پشت بلم پنهان كردم. كمي جلوتر به داخل بلم برگشتم. با شتاب پارو زديم. ناگهان حسين سلطاني داخل آب افتاد. نمي توانستيم توقف كنيم. به راهمان ادامه داديم. سرانجام به سنگر كمين خودي رسيديم. وقتي منطقه آرام شد، چند نفر سراغ سلطاني رفتند. تير به سرش اصابت كرده و شهيد شده بود .
راوی:  عباس جعفري
گوسفند بي انضباط !

*** تعداد گوسفندهايي که به عنوان کمک مردمي به لشکر 41 ثارالله هديه شده بود،  به 170 راس رسيد و نگهداري از آنها مشکل بود. براي نگهداري گوسفندها اعلام آمادگي کردم. مسئول لجستيک لشکر موافقت کرد . گوسفندها به مقر واحد تخريب در زليجان منتقل شدند. هر روز يکي از بچه هاي تخريب گوسفندها را به بيابان مي‌برد. روزي نوبت به محمد سرگزي  رسيد. وقتي حرکت مي کرد، گفتم : «اسم هر کدام از اين گوسفند ها را که بي‌نظمي‌كردند. يادداشت کن.» 
با کمال سادگي گفت: « باشد » و رفت. سرگزي اهل زاهدان بود. مظلوم و کم حرف، ولي شجاع و نترس.  نزديک غروب برگشت. حميد رضا جعفرزاده پرسيد:« آقاي سرگزي چه خبر ؟»مظلومانه پاسخ داد: « دو تا از اين گوسفندها جدا از بقيه حرکت مي‌کردند و من هر چه سعي کردم نتوانستم آنها را وارد گله کنم.» جعفر زاده خيلي جدي گفت: « اسم آنها را نوشته اي ؟» جواب داد : « نه ... ولي آنها را مي شناسم.» به طرف گوسفندها رفت. با دقت همه را زير نظر گــرفت و کمــي بعد يکي از آنها را بغل زد و آورد. گفت: « يکي اين بود.» جعفر زاده دست و پاي گوسفند را گرفت. رو به قبله خواباند. احمد شاهرخي آب به دهان حيوان ريخت. جعفر زاده کارد را روي گلوي گوسفند کشيد و سرش را بريد. بعد به طرف سرگزي برگشت و گفت:  « آن يکي را بياور، کدام بود ؟»  سرگزي به گريه افتاد و در حالي که اشک مي ريخت، گفت:  « آقـا ببخشيد. مـن ضمانتش را مي کنم. ديگـر بي‌انضباطي نمي‌کند.  
راوی: مرتضي حاج باقري

*** شب در منطقه عملياتي کربلاي يک از کمين دشمن عبور کرديم به وسط ميدان مين رسيديم. تعداد مين ها زياد بود. قسمتي از ميدان را پاکسازي کرديم و چون امکان داشت به روشنايي بخوريم پشت سر بچه هاي اطلاعات برگشتيم.
کمي بعد يک نفر از تاريکي فرياد زد: « ايست»
گمان کردم از نيروهاي تأمين است . گفتم « ما هستيم.»
ناگهان منـور بـه هـوا رفـت و يکي ديگر با صداي بلند گفت: «قف»
محاصره شديم. پا به فرار گذاشتيم. تير اندازي شروع شد.
به زحمت از زير سيم هاي خاردار عبور کردم. (محمدجواد) باقريان که همراهم بود گفت:
من تير خوردم.
با سر اسلحه سيم ها را بالا گرفتم و گفتم: «بيا اين طرف»
از زير سيم ها گذشت نگاه به زخمش کردم. سيم خاردار پايش را زخم کرده بود.
راوی: غلام آبسينه
منبع: کتاب انفجار دژ

پایان پیام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده