وصیت نامه شهید «امید علی خالصی» (بخش نخست)؛
شهید «امید علی خالصی» در وصیت نامه خود نوشته است: من آنقدر گناه کار بودم که گمان نمی بردم که لیاقت شهادت را داشته باشم و گمان نمی کنم شهادت نصیبم گردد.
به گزارش نوید شاهد از کرمان، شهید «امید علی خالصی» پنجم خرداد  1343، در روستاي دوساري از توابع شهرستان جيرفت به‌دنيا آمد. وی تا پايان مقطع ابتدايي درس خواند. در سال 1360 به استخدام سپاه پاسداران درآمد. مدتی را در چابهار و در مبارزه با اشرار گذراند و در دوران دفاع مقدس در واحد تخریب لشکر 41 ثارالله مشغول فعالیت شد.
ایشان در عملیات هایی بدر، فتح المبین، کربلای1 تا 8، والفجر1 تا 8 و بیت المقدس شرکت داشت و در عملیات والفجر4، فتح پنجوین مجروح شد. پس از بهبودی در سال 67 در ماه مبارک رمضان به جبهه شتافت و سرانجام در بيستم‌ خرداد 1367، در اهواز به شهادت رسید.

امیدوارم لیاقت شهادت را داشته باشم

در ادامه بخش نخست از وصیت نامه شهید «امید علی خالصی» را مرور می کنیم:
بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام و درود به رهبر کبیر و عظیم الشأن، امام خمینی وصیت نامه را شروع می کنم. من آنقدر گناه کار بودم که گمان نمی بردم که لیاقت شهادت را داشته باشم و گمان نمی کنم شهادت نصیبم گردد. من تا به حال وصیت نامه ننوشتم و امروز هم که دارم این وصیت نامه را می نویسم، باز هم از روی کم گمانی دارم می نویسم و هرگز یقین ندارم که شهید شوم. 
آخر شهادت نصیب هر کس نمی شود ولی پیش خود فکر می کنم می گویم خداوند بخشنده و مهربان است و از کجا معلوم است گناهان مرا نبخشد . می گویم امکان دارد که خداوند از سر گناهان من درگذرد و خلاصه یک نگاهی هم به من گناهکار بکند.
اول خدمت پدر بزرگوارم سلام عرض می کنم و امیدوارم خداوند این قربانی را از شما بپذیرد و اجر شما را بدهد. پدر جان من متأسفم که در این دو روز که زنده بودم نتوانستم خدمتی برای شما انجام دهم و هوای نفس آن قدر بر من غلبه کرده بود که اگر برایت کاری نکردم، گاهی اوقات باعث ناراحتی شما هم بودم و امیدوارم که من که نتوانستم کاری برای شما بکنم، خداوند بزرگ اجر شما را بدهد.
امیدوارم که بعد از من بدی هایم را بازگو نکنی و سرّم را پخش ننمایید و امیدوارم که از سر گناهانم درگذری و مرا ببخشید. پدر جان من اگر نمی دانستم، شما که پدر هستید مرا ببخشید و از خدا برایم طلب آمرزش نمایید.
پدر جان اگر مرا بخشیدید، سر قبرم بیا و دست بر قبرم بگذار که من به این دست شما افتخار می کنم و باعث آرامش روحم می گردد. دست بر قبرم بگذار و بگو خداوندا من پسرم را به تو دادم و من از هرچه بدی کرده بود درگذشتم، تو هم از گناهان او درگذر و بعد بگو فرزندم هر زحمتی که برایت کشیدم و هر دِینی که بر گردنت دارم، حلالت نمودم و بعد از خدا برایم طلب آمرزش نما و بعد هر جمعه برایم چند آیه قرآن بخوان. 
پدر جان مبادا از شهادت من ناراحت شوید و اشک به چشمانت بگردد و گریه نمایید بلکه شاد باش و این افتخار باشد برای تو که فرزندی در راه خدا دادی و مبادا ابراز ناراحتی کنی و دشمنان اسلام و دین از این فرصت سوء استفاده کند و شاد شود بلکه همیشه با روحیه باز با مردم برخورد کن و با رفتار و کردار خود نشان بده که مرگ در راه حق افتخار است و با رفتار و کردار و با تبلیغها بر استفاده اسلام و با استقامت در برابر مصیبت راه مرا ادامه بدهید. امیدوارم از خداوند بزرگ صبر و شکیبایی به شما عنایت فرماید تا این که خداوند مزدتان را بدهد. 
اگر انسان صبر نداشته باشد در دنیا هیچ است و همیشه در زیان است و همیشه امام را  دعا کنید. 

اداماه دارد ....
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده