خاطرات رزمندگان واحد اطلاعات و عمليات لشکر ثارالله؛
گلوله هاي تيربار و خمپاره جنگل را به آتش کشيد . پرندگان وحشت زده از درختي به درخت ديگر مي پريدند‌. چشمم به حسين یوسف اللهي افتاد. آرام و بي صدا اشک مي‌ريخت. با ناراحتي گفت: نگران درخت ها و پرندگان بي‌گناه هستم.
به گزارش نوید شاهد از کرمان، "بعد از مرحله ي اول عمليات والفجر 4 ، براي شناسايي وارد منطقه‌ي جنگلي مشرف بر غزنين عراق شديم . نزديک دشمن رسيده بوديم که کمين عراقي ها متوجه شد و به سوي ما تيراندازي کرد . داخل شياري پناه گرفتيم. گلوله هاي تيربار و خمپاره جنگل را به آتش کشيد. پرندگان وحشت زده از درختي به درخت ديگر مي پريدند‌. « چشمم به حسين يوسف اللهي  افتاد. آرام و بي صدا اشک مي‌ريخت. با تعجب پرسيدم: « چه خبره؟! چرا گريه مي کني ؟!» با ناراحتي گفت: « نگران درخت ها و پرندگان بي‌گناه هستم . اين‌ها هيچ گناهي مرتکب نشده اند، نمي دانم چرا بايد بسوزند !» 
راوی: تاجعلي آقاملايي  

***  قرار بود ارتفاع شتربيل در منطقه ي کوهستاني غرب کشور را شناسايي کنيم . شب به اتفاق چند نفر از برادران واحد اطلاعات و دو بلدچي بومي راه افتاديم . سردار سليماني هم همراه ما آمد . مدتي گذشت . بلدچي ها پيشاپيش ستون حرکت مي کردند و با صداي بلند حرف مي زدند . همه نگران شديم.
به نظر مي رسيد عمداً مسائل حفاظتي را رعايت نمي کنند . سردار خودش را به حسين رساند و آهسته گفت : « نکند اينـهـا آدم فـروش باشند و امشب ما را تحويل دشمن بدهند ؟!»  حسين گفت : « نه، خيالت راحت باشد . اين کار را نمي کنند .»  با وجود اين ، دونفر از برادران را به عنوان تامين پشت سرگروه فرستاد . چند ساعت راهپيمايي کرديم، ولي از دشمن خبري نشد.
حسين آهسته و آرام از يکي از بلدچي ها پرسيد : « دشمن کجاست؟ چرا نمي‌رسيم‌؟‌ و او پاسخ داد: « هنوز خيلي مانده . » اين جمله را چنان با صداي بلند ادا کرد که احتمال دادم به گوش دشمن خواهد رسيد .
نگراني من بيشتر شد. شکي نداشتم که اين دو نفر جاسوس دشمن هستند . برسرعت قدم هايم افزودم . وقتي کنار حسين رسيدم ، گفتم : «‌اين دو نفر مشکوک هستند .»  حسين گفت : « اينها عشايرند ، خصلت هاي خاصي دارند . وقتي ما  احتياط  مي‌کنيم  ، گمان مي برند  ترسيده ايم .  ناراحت مي شوند . اما آدم هاي درستي هستند. »
با شنيدن اين جملات کمي آرامش گرفتم . بالاخره به ارتفاع شتربيل رسيديم . بلدچي ما را پشت ارتفاع برد و عراقي ها را نشان داد .کارمان را انجام داديم و برگشتيم.  
راوی: جواد رزم حسيني  

منبع: کتاب شناسایی

گلوله هاي خمپاره جنگل را به آتش کشيد

پایان پیام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده