موقع شهادت شوهرم، ده تا بچه قد و نیم قد داشتم، یکی هم توی راه بود که ۵ ماه بعد از شهادت پدرش به دنیا آمد. همه چیز رو دوش خودم بود: نون پختن،شست، درو کردن، قالیبافی، رانندگی، و... بچه های معصومم شده بودند قوت بازوهای من...
به گزارش نوید شاهد از کرمان، به اتفاق همراهان و دوستداران شهدا، به منزل همسر شهید محمد مومنی رسیدیم. با تنگی نفسی که داشت به استقبالمان آمد. دَرِ ورودی که باز شد، شیرزنی لبخند به لب را دیدیم که مثل همیشه با رویی باز ما را به داخل منزلش دعوت می کرد.
آرام و نفس نفس زنان روی تختش که نشست با سوال من خنده ای  بر چهره ی پر چین وچروکش آرام نقش گرفت...

به چشمانم خیره شد و گفت: موقع شهادت شوهرم، ده تا بچه قدو نیم قد داشتم،یکی هم توی راه بود که ۵ ماه بعد از شهادت پدرش به دنیا آمد. ۳۵ ،۳۶ ساله بودم که محمد، منُ با یازده بچه تنها گذاشت و رفت. همه چیز رو دوش خودم بود:نون پختن،شست و روفت،درو کردن، قالیبافی، رانندگی، و...بچه های معصومم شده بودند قوت بازوهای من...
ریگ آباد زرند شده بود محل رشد بچه های من و گذران زندگی بدون محمدم...

گفتگو با همسر شهید «محمد مومنی»/ مثل مردان سربلند

محو خاطرات تلخ و شیرین حاج خانم بودیم که پرسیدم توی این مدت سال شده بود یکبار گله زاری کنید؟
خنده ی معناداری کرد وبا اون چهره ی نورانیش رو کرد به دختراش و پرسید: توی این مدت گریه کردن من رو شما دیدید؟
حکیمه دختر بزرگش که روز تشییع جنازه ی پدر با خواندن وصیتنامه ی او، مردم زرند را زیرو رو کرده بود،در جواب مادر گفت: مادر نازنین ما مثل کوه در برابر مشکلات ایستاد. هیچگاه رو در روی ما گله و زاری نکرد. دریغ از قطره اشکی که در برابر ما بر گونه هایش جاری شود.!

سراپاگوش به حرفای گرم حاجیه نبات بودیم که دو تا عکس در یک قاب مرا به سوال واداشت...

حاج خانم، دو مومنی در یک قاب، دوشهید؟ محمد و حسین؟
آهی کشید و گفت: سال ۶۵ این دو با هم جبهه بودند دی ماه، کربلای پنج... وقتی شوهرم شهید شد برادرش توی جبهه متوجه می شود، بهش میگن برگرد پشت خط، برو خانه برای مراسم برادرت...اما او قبول نمی کند و می گوید: میمانم تا انتقام خون برادرم را بگیرم...بر نمیگردد و در جبهه می ماند، تا اینکه یازده روز بعد، او هم به شهادت میرسد...

دست تقدیر به گونه ای برگشتن او را رقم زد که مراسم تشییع پیکر شوهرم  محمدآقا ،با پیکر حسین آقا، برادرش، در یک روز انجام شد.اون روز حاج قاسم هم آمده بود. همه آمده بودند، فرشته های خدا هم آمده بودند، غوغایی به پا شده بود زرند.... 

از نورانیت چشمانش، خاطرات عجیب تری را هم می شد به تماشا نشست و گوش سپرد... اما...
تا پرچم امام حسین ع را دید آن را به سرو صورت کشید و گفت: فدای حضرت زینب(س) بشم که ام المصائبه...سختی هایی که من و امثال من کشیدیم در برابر مشکلات خانم زینب هیچه... مثل قطره ای ناچیز در برابر دریاست...

وقتی در سوگ امام جعفر صادق(ع) مداحی شد طاقت نیاورد و چشمانش به اشک نشست و با دلی شکسته دست به آسمان بلند کرد و دعا کرد:
خدایا امام خامنه ای مظلومه...
خدایا دشمنانش را نابود بگردان...
آمین...

گزارش از جعفر طیار

 شهید «محمد مومنی رق‌آبادي» پنجم فروردین1324، در روستای اسلام‌آباد از توابع شهرستان زرند ديده به جهان گشود. وی سال 1347، ازدواج ‌کرد و صاحب ‌شش پسر و پنج دختر شد. شاغل ‌شرکت ذغالسنگ ‌بود، به ‌عنوان بسیجی‌ در جبهه حضور یافت. بیست‌‌وپنجم ‌دی 1365، در شلمچه براثراصابت ترکش‌ خمپاره ‌به ‌شهادت رسید. مزار وي‌ ‌در گلزار شهدای ‌زادگاهش‌ واقع‌‌ است. برادرش حسین‌ نيز به ‌شهادت‌ رسیده است. نام ‌مستعار او غلامرضا بود.

پایان پیام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده