خاطراتی پیرامون شهید «احمد عبدالهی»؛
به منظور جبران بي احترامي روز گذشته گفتم:« ببخشيد، من خدمت شما قبلاً نرسيده بودم و ديروز شما را نشناختم.» خيلي خونسرد پرسيد: « مگر چه شده؟ چيزي يادم نمي آيد، مگر موضوع مهمي بوده است؟» تازه متوجه شدم كه بي خيال اين حرف هاست.
به گزارش نوید شاهد از کرمان، شهید احمد عبدالهی نهم مرداد 1332، در شهر کرمان متولد شد. وی تا پایان مقطع متوسطه در رشته ریاضی درس خواند و دیپلم گرفت. سال 1361، ازدواج کرد و صاحب یک دختر شد. کارمند مخابرات بود، به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. سرانجام در بیست وسوم دی 1365، در بیمارستان شهید فقیهی شیراز بر اثر صدمات ناشی از جراحات جنگی به شهادت رسید.

جبران بی احترامی!

به مرور خاطراتی از شهید «احمد عبدالهی» می پردازیم:

***در يكي از عمليات ها مجروح شده بود. خبر رسيد كه در بيمارستان نمازي شيراز بستري است. به اتفاق دو تن از همكاران مخابراتي براي عيادت از ايشان به شيراز رفتيم. وقتي او را ديديم ، پرسيد: «شما اينجا چه كار داريد؟» گفتم: « ما آمده ايم به عيادت شما.» با ناراحتي و با صداي بلند گفت:« من آن كسي كه شما تصور مي كنيد، نيستم. من كسي نيستم كه به عيادتم بياييد.» بغض گلويش را گرفت. ‌سر را زير پتو كرد و صداي هاي هاي  گريه‌اش به گوش رسید. 

***كمپرسي ها صف كشيده بودند. بچه ها با تجهيزات كامل در انتظار صدور دستور، براي سوار شدن بر كمپرسي ها و حركت به سوي خط لحظه شماري مي كردند. قرار شد فرماندهان گردان و گروهان براي راهنمايي راننده روي صندلي جلو بنشينند. با اخلاق احمد آشنايي داشتم. مي دانستم كه وي حاضر نيست بچه ها را عقب كمپرسي تنها بگذارد و روي صندلي جلو بنشيند. هوا سرد بود. به اتفاق يكي از دوستان به طرف كمپرسي رفتيم و روي صندلي كنار دست راننده نشستيم. از دور پيدا شد . همان طور كـه پيش بيني كرده بودم، عقب كمپرسي پريد. كنار بچه هاي گردان نشست و دستور حركت داد.  

***در يكي از اتاق هاي پادگان امام حسين (ع) نشسته بودم كه شخصي وارد اتاق شد. قبلاً ايشان را نديده بودم. بنابراين بدون توجه همان طور روي صندلي نشستم. همه بلند شدند و با او سلام و احوالپرسي كردند. كم كم جلو آمد تا نزديك من رسيد. دستش را به سويم دراز كرد. بلند شدم.  احوالپرسي كرديم. كمي بعد از اتاق خارج شد. از يكي از بچه ها پرسيدم: « اين شخص كه بود؟» گفت: « ايشان احمد عبداللهي جانشين گردان 408 بود.» با ناراحتي گفتم: « خيلي بد شد،. چرا زودتر چيزي نگفتي؟»     فرداي آن روز دوباره او ديدم.  به منظور جبران بي احترامي روز گذشته جلو رفتم و بعد از سلام و احوالپرسي گفتم:« ببخشيد.. من خدمت شما قبلاً نرسيده بودم و ديروز شما را نشناختم.» خيلي خونسرد پرسيد: « مگر چه شده؟»گفتم: « ديروز، داخل اتاق.» گفت: « چيزي يادم نمي آيد، مگر موضوع مهمي بوده است؟» تازه متوجه شدم كه بي خيال اين حرف هاست.

منبع: کتاب «احمدآقا»

پایان پیام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده