يکي از پرستارها گفت :« از سه روز قبل که برادرتان اينجا بستري شده ، خانمي از وي پرستاري مي کرد. امروز که شما آمده ايد، از آن خانم خبري نيست.» هيچ وقت آن زن را نديديم.
به گزارش نوید شاهد از کرمان، شهید «ابراهیم هندوزاده» نهم مردادماه سال 1339 به دنیا آمد و در دامان مادری متقی رشد كرد و تربیت قرآنی یافت. وی در سال 1357، موفق به اخذ دیپلم بازرگانی شد.
"هندوزاده" در بهار سال 1359 وارد سپاه پاسداران شد و چندی بعد به منظور مبارزه با عوامل تجزیه‌طلب به كردستان رفت. وی در بمباران شیمیایی مقر واحد اطلاعات و عملیات لشكر 41 ثارا... به شدت آسیب دیده و نخست به بیمارستان لبافی‌نژاد تهران و سپس به انگلستان اعزام شد. اما شدت صدمات وارده به حدی بود كه سرانجام در تاریخ سوم اسفندماه 1364 به شهادت رسید.

خاطراتی پیرامون شهید «ابراهیم هندوزاده»/ زن ناشناس

در ادامه خاطراتی پیرامون شهید ابراهیم هندوزاده را مرور می کنیم:
***رزمندگان مجروح را به بيمارستاني در شهر کرمان آورده بودند. يکي از مجروحين که کرماني نبود ، عيادت کننده و همراهي نداشت. مادرم سه روز از او مراقبت کرد. روز سوم خبر رسيد که ابراهيم شيميايي شده. بعد از ظهر به اتفاق مادرم به تهران رفتيم . وقتي به بيمارستان رسيديم ، يکي از پرستارها گفت :« از سه روز قبل که برادرتان اينجا بستري شده ، خانمي از وي پرستاري مي کرد. امروز که شما آمده ايد ، از آن خانم خبري نيست.» هيچ وقت آن زن را نديديم .   

***روي تخت بيمارستان افتاده بود با بدني پر از تاول و زخم.  با وجود اين، چشم هايش را باز كرد و  گفت:« برايم دعا بخوانيد.» يك بار نيمه شب در راهرو بيمارستان قدم مي زدم. پرستار به سويم آمد و گفت: « پسرت صدايت مي كند.» به سرعت كنارش رفتم. گفت:« برايم دعا بخوان.» مشغول شدم. پس از مدتي پرسيد:« از جنگ چه خبر؟» گفتم: « تو مجروح هستي، با جنگ چه كار داري؟»گفت: « مي خواهم بدانم.» گفتم: « بچه ها فاو را گرفته اند. پيروز شده اند.» آسوده خوابيد. 

***كم كم حالش بدتر شد. تا جايي كه روي چشم هايش تاول زد. در همان حال پرسيد: « مادر... روي در اتاق با رنگ قرمز چيزي نوشته اند؟» به در نگاه كردم و گفتم: « بله.. نوشته اند.»گفت: « پس هنوز مي بينم.» 
***دكتر وارد اتاق شد. ابراهيم را معاينه كرد. وقتي متوجه شد با دقت نگاهش مي كنم، گفت: « شما مادرش هستيد ؟» گفتم : بله.  گفت :« وقتي پسرتان را به بيمارستان آوردند، بيهوش بود؛  نمي دانم چطور به هوش آمده است.» از ابراهيم پرسيدم: « چطور به هوش آمدي؟» گفت: « در حالت خواب و بيهوشي شخصي كه قرآن در دستش بود، به سويم آمد آن را روي سينه‌ام گذاشت. از همان وقت به هوش آمدم.    

منبع: کتاب بوسه بر تاول
پایان پیام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده