خاطراتی پیرامون شهید «علي يار شول»؛
من مي‌دانستم او شهيد مي‌شود. اصلاً هر وقت او را در لباس پاسداري مي‌ديدم، اختيار اشكهايم را نداشتم. در كربلاي يك كه پايش زخمي شده بود، وقتي برادرش بهادر از جبهه آمد، گفت علي يار مجروح شده، خيلي نگران شدم.
به گزارش نوید شاهد کرمان، سردار شهيد «علي يار شول» تابستان سال 1337 در روستاي اميرآباد سيرجان متولد شد. سال 1356 به خدمت مقدس سربازي اعزام شد و بعد از فرمان امام مبني بر ترك پادگانها، خدمت را ترك كرد. پس از پيروزي انقلاب، به نيروهاي سپاه پاسداران پيوست. در اوايل خدمت براي پايان دادن به غائله‌ي كردستان عازم آن منطقه شد. 
وی از سال 1359 تا سال 1365 به طور جدي و مداوم در جبهه حضور داشت و از كربلاي يك تا كربلاي پنج، فرمانده‌ي گردان عاشورا از لشكر 41 ثارا... بود. در سال‌هاي 1364 و 1365 در چندين عمليات شركت داشت و شهادت ايشان در بهمن ماه 1365 در عمليات كربلاي پنج در شلمچه بوده است. پيكر مطهر شهيد پس از نه سال يعني در تير ماه 1374 تحويل خانواده‌اش گرديد و در گلزار شهداي سيرجان به خاك سپرده شد.

مي‌دانستم او شهيد مي‌شود

خاطراتی پیرامون شهيد «علي يار شول» را مرور می کنیم:
من مي‌دانستم او شهيد مي‌شود. اصلاً هر وقت او را در لباس پاسداري مي‌ديدم، اختيار اشكهايم را نداشتم. در كربلاي يك كه پايش زخمي شده بود، وقتي برادرش بهادر از جبهه آمد، گفت علي يار مجروح شده، خيلي نگران شدم. وقتي ديدمش، بوسيدمش و گفتم زخم‌ پايت را نشانم بده. گفت اين كه چيزي نيست، اين كه زخمي نيست، مادر تو كه دعايت مستجاب مي‌شود، دعا كن من شهيد بشوم. من نمي‌توانم دلم را به اين دنيا خوش كنم. دنيا همين است كه هست. يعني من فقط لياقت اين دنيا را دارم؟

يادم هست وقتي ده يازده سالش بود، يك روز به من گفت امروز بعد از نماز صبح خواب بدي ديدم. وقتي بيدار شدم، خيلي گريه كردم. خواب ديدم توي بياباني هستم و سفره‌ي نان سنگيني به دستم داده‌اند. بيابان خيلي وسيع بود. بعد يك مشت وحشي كه فقط ظاهر آدم‌ها را داشتند، مثل حيون به من حمله كردند. نان‌ها را گرفتند و مرا به جلو هل دادند و روي زمين كشاندند. بعدها اين خوابش واقعاً تعبير شد. نيروهايش در جنگ شهيد شدند، زخمي شدند و خودش غريب و بي‌كس، اسير و شهيد شد.

بعد از كربلاي پنج وقتي برادرش اسماعيل كه مجروح شده بود، از جبهه برگشت، از او پرسيدم علي يار كجاست؟ گفت چند روز ديگر مي‌آيد. ولي نيامد. خيلي ناراحت بودم. نمي‌دانستم اسير شده، شهيد شده يا مجروح است. يك روز قبل از نماز صبح، خواب ديدم در بهشت زهرا هستم و علي يار قرآن به دست، دارد از روبه‌رو مي‌آيد و مي‌رود به طرف قبر دائي‌اش شهيد احمد شول.
بعد از اينكه قبر او را زيارت كرد، رو كرد به من و گفت مادر! همه‌ي شهدا سه چهارسال پيش آمدند، ولي ما مانديم. ديگر برايم معلوم شد كه او شهيد شده و بايد به شهادتش راضي باشم. اين خواب من هم تعبير شد و پيكر علي يار نه سال توي منطقه‌ي جنگي ماند.

منبع: کتاب "مرد ناتمام قصه "
پایان پیام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده