به مناسبت سالروز ورود آزادگان؛
موسی رضایی زاده از آزادگان جنوب استان کرمان می گوید: همۀ مشکلاتی که در اردوگاه برایمان پیش آمده بود را به صلیب سرخ گفتیم؛ در پاسخ گفتند: «فقط وظیفۀ ما حکم می کند که بفهمیم اُسرا زنده اند یا نه! بقیۀ مسائل به ما ربطی ندارد!»
به گزارش نوید شاهد کرمان، به مناسبت فرا رسیدن 26 مرداد سالروز ورود آزادگان سرافراز به میهن اسلامی به مرور خاطرات یکی از آزادگان استان کرمان می پردازیم.

موسی رضایی زاده فرزند نورمحمد سال 1335 در شهرستان کهنوج به  دنیا آمد. وی در 17 اردیبهشت 1361 به اسارت درآمد و پس از تحمل هشت سال و سه ماه و سیزده روز به میهن اسلامی بازگشت.

فقط زنده بودن اسرا برای صلیب سرخ مهم بود!

***اول ماه رمضان بودکه اسیر شدم. داخل اردوگاه، پزشکی یهودی بود که در محل کارش یک رادیو داشت. تصمیم گرفتیم رادیو را هر طور شده برداریم و به اخبار ایران گوش بدهیم. با نقشه ای که پیاده کردیم، موفق شدیم رادیو را به راحتی از اُتاق دکتر برداریم.
این موضوع باعث شد، ما را به اردوگاه دیگری منتقل کنند. توی اردوگاه جدید(موصل)چندتا پناهنده وجود داشت که فکر کردیم، خودی هستند و نیت خیر دارند. به خاطر همین با آنها دوست شدیم. گزارش برداشتن رادیوی دکتر را فرماندۀ اردوگاه سابق، به فرماندۀ اردوگاه موصل داده بود. بعضی از نگهبانان هم اجرا را میدانستند، به همین دلیل ما را زیر نظر داشتند.

***یک روز، چندتا دژبان و نگهبان گردن کلفت با ما درگیر شدند. ما هم در برابر آنها کوتاه نیامدیم و داخل اردوگاه آشوب به پا کردیم. در این موقعیت تمام عراقیها به طرف سیم های خاردار رفتند، پشت تانک وتیربارهایی که دور اردوگاه بودند، سنگر گرفتند و به سمتمان تیراندازی کردند.
آن روز هفت نفر از بچه ها شهید شدند. از آن پس به مدت سه ماه، ما را از آسایشگاه ها بیرون نیاوردند. درطول آن مدت، خبری از حمام هم نبود. کارهای ضروری، مثل قضای حاجت هم باید داخل آسایشگاه صورت می گرفت. خواب و خوراک را هم در آن وضع اگر در نظر داشته باشید، متوجه میشوید درون آسایشگاه به چه روش بوده. تکه نان کپک زدهای که به اندازۀ کف دست هم
نمیشد، از کشوی در، داخل آسایشگاه می انداختند.
اگر هم در مواقع حساس، در آسایشگاه را باز می کردند، عراقیها وارد می شدند و اجازۀ خروج به ما نمی دادند. سه ماه گذشت؛ خبر رسید قرار است، صلیب سرخ جهانی به اردوگاه بیاید. فوراً یکی از افسرهای عراقی وارد آسایشگاه شد و گفت: «سریعتر آسایشگاهها رو تمیز کنید، مدفوع و ادرارها باید پاکسازی شوند.»
استثنایی وجود نداشت، همه دست به کار شدیم. شست و شو و نظافت انجام گرفت. چند لحظه بعد لباس به ما دادند و گفتند: «به نوبت حمام برید.»
آن روز اوضاع به کلی فرق کرده بود. وقتی صلیب سرخ به اردوگاه آمدند، ظاهر ما را که دیدند، فکر کردند در رفاه کامل به سر میبریم. در سخنرانی که یکی از مسئولین رده بالا کرد، گفت: «در این اردوگاه شما از نظر امکانات چیزی کم ندارید و در شرایط خوبی هستید!»
با این حرف، بلوایی بین بچه ها به پا شد و همۀ مشکلاتی که در اردوگاه برایمان پیش آمده بود را به صلیب سرخ گفتیم؛ در پاسخ گفتند: «فقط وظیفۀ ما حکم می کند که بفهمیم اُسرا زنده اند یا نه! بقیۀ مسائل به ما ربطی ندارد!»
اینها را که شنیدیم، فهمیدیم کاری از پیش نمی بریم وباید تا آخر، مسیرهای پر پیچ و خم اسارت را تحمل کنیم.

منبع: کتاب «ما و آنها» تالیف الهام اسلام پناه

پایان پیام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده