به مناسبت سالروز شهادت؛
شهید «یوسف سالاری» قبل از حرکت به سوی منطقه به خانواده اش وصیت می نماید که من شهید می شوم و این دیدار آخر است و برایم گریه و زاری نکنید که گریه شما باعث خوشحالی دشمن می شود.
به گزارش نوید شاهد کرمان، شهید استوار دوم «یوسف سالاری» 4 اردیبهشت 1337 در یکی از روستاهای شهرستان بافت به نام پنگوئیه در خانواده ای فقیر چشم به جهان گشود. هنوز تلخی شیر مادر در کام او شیرین نشده بود و با مرگ مادر، یوسف با سختی غیر قابل تحمل دوران کودکی خود را بدون محبت مادری پشت سرگذاشت.

برگی از دفتر زندگی شهید «یوسف سالاری»

در پاییز 1342 با مشقت بسیار در یکی از روستاهای نزدیک زادگاهش به تحصیل مشغول شد ولی فقر زندگی به او اجازه تحمل را با آن همه استعداد نداد، بناچار از پشت میز مدرسه به میدان کارگری رها شد تا کمکی باشد برای پدر رنج دیده اش، ولی رژیم معدوم شاه بدون توجه به وضع زندگی فقیرانه پدر، وی او را به اجبار به سربازی فرستاد.

یوسف در مرکز 05 کرمان دوران آموزشی را سپری و عازم هوابرد شیراز می شود و در آنجا موفق به دریافت گواهینامه پایان آموزش چتربازی می گردد و خدمت اجباری خود را با تحمل رنجها و مشقتهای فراوان به پایان می رساند و به زادگاهش بر می گردد.

وی در اواخر سال 1357 اقدام به تشکیل خانواده نمود و با دختر دایی خود ازدواج نمود که ثمره آن چهار دختر خردسال می باشد سرانجام در سال 1358 با درجه گروهبان سوم در مرکز آموزش 05 شروع به خدمت نمود و شبانه روز زحمت می کشید و تلاش می نمود حتی اوقات بیکاری و استراحت خود را به آموزش برادران بسیجی می پرداخت و عقیده اش براین بود که با هر جمله آموزش به یک رزمنده ضربه ایست که بر پیکر دشمن وارد می نماییم.

شهید سالاری در مدت جنگ تحمیلی دو مرتبه از مرکز 05 کرمان بطور داوطلب عازم منطقه نبرد شد و بارها می گفت ای کاش زندگی ام تامین بود یا حداقل بچه هایم بزرگ بودند که می توانستم تمام وقت در جبهه باشم و به برادران رزمنده کمک کنم یا هر چه زودتر این بعثی‌های کافر را از بین ببرند.

وی به لشکر 21 حمزه اعزام و روانه جبهه های حق علیه باطل گردید وی قبل از حرکت به سوی منطقه به خانواده اش وصیت می نماید که من در خواب دیده ام که شهید می شوم و این دیدار دیدار آخر است من را در زادگاهم به قبر بسپارید و برایم گریه و زاری نکنید که گریه شما باعث خوشحالی دشمن می شود و کودکان خردسال خود را صمیمانه به آغوش می گیرد.

یوسف به آنها سفارش می کند که من نتوانستم بعلت فقری که از اول دامنگیرم بود سایه خوشبختی را ببینم ولی شما به یاری خداوند وکمک مادرتان سعی کنید با تحصیل کردن خود و خدمت به محرومان جامعه راه سعادت را به آنها نشان دهید و سرانجام در شب 10 شهریور 1366، مطابق با تاسوعای حسینی نیمه های شب در جبهه نبرد هدف ترکش خمپاره دشمن از ناحیه سرو کتف قرار می گیرد و به دیدار معشوق می شتابد.

پایان پیام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده