محمّدجواد گفت: «مادر جان! برای من لباس مشکی نپوشید و گریه و بیتابی هم نکنید. به این فکر کنید که من امانت خدا نزد شما بودم و خداوند اراده کرد و امانتش رو پس گرفت. »
به گزارش نوید شاهد کرمان، «جلیله‌السادات قوامی»، مادر شهیدان سیف‌الدینی به ام البنین کرمان معروف است. خاطراتی از ام البنین کرمان در ادامه مرور می کنیم: 

خاطراتی پیرامون شهیدان «سیف الدینی»/ امانت خدا

***آخرین باری که محمّدجواد میخواست به جبهه برود، رو کرد به من و گفت: «مادر جان! برای من لباس مشکی نپوشید و گریه و بیتابی هم نکنید. به این فکر کنید که من امانت خدا نزد شما بودم و خداوند اراده کرد و امانتش رو پس گرفت. » بوسیدمش و گفتم: «راضی ام به رضای خدا. »

***اقوام و همسایه ها برای تسلیت به خانه ی ما آمدند. هر وقت می خواستم به سر و سینه بزنم و گریه کنم، یاد وصیّت محمّدجواد می افتادم و سعی می کردم صبور باشم.

***احمد فرزند چهارم خانواده بود. روز عید غدیر به دنیا آمد. به همین خاطر او را علی صدا میزدیم. از همان بچگی جذاب بود و با استعداد.علاقه ی شدیدی به قرآن داشت. بعضی وقتها که بچّه ها سر به سرش م یگذاشتند ناراحتش می کردند، می رفت توی اتاق و در را به روی خودش قفل می کرد و ساعت ها به نوار قرآن گوش می داد.

***مادربزرگش می گفت: «هر وقت که به مسجد می رفتیم، علی مودّبانه دست روی سینه اش می گذاشت و سلام می کرد. از او پرسیدم: «به چه کسی سلام می کنی؟ » می گفت: «به خدا. » می گفتم: «مگر تو خدا رو می بینی؟ »
می گفت: «بله که خدا رو میبینم؛ همه جا هست. » یک شب خواب میبیند روی کوهی است که در آن غاری وجود دارد. در همین حین پیامبر اسلام صل الله علیه وآله را می بیند. بعد از دیدن این خواب، خیلی متحوّل می شود. از آن به بعد در مقابل سختی ها خیلی صبور و مقاوم شد.

منبع: کتاب «بی بی جلیله» خاطرات مادر شهیدان سیف الدینی

پایان پیام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده