خاطرات محمد درویشی از عزاداری در اسارت؛
محرم سال 69 از راه رسيد. با وجود ممانعت بعثي ها و با پافشاري عده اي از بچه ها، بعثي ها مجبور شدند اجازه بدهند به صورت محدود و با شرايط تعيين شده عزاداري کنيم.
به گزارش نوید شاهد کرمان، کتاب «زورکی خندیدیم» به بیان روایتی داستانی از دوران اسارت «محمد درویشی» از رزمندگان اهل شهرستان کهنوج می پردازد که  «الهام اسلام‌پناه» آن را به نگارش درآورده است.

عزاداری با شرایط تعیین شده!
به مناسبت فرارسیدن ایام عزاداری امام حسین(ع) به مرور خاطراتی از این کتاب می پردازیم:

از 29 تير67 که قطعنامة 598 پذيرفته شد، هر چند وقت يک بار عراقي‌‌ ‌ها به ما وعدة آزادي مي دادند. دل گرمي هاي بي خود بعثي ها خوشحالمان مي کرد. روزها،
هفته ها و ماهها گذشت اما شايعات به واقعيت نپيوست. عراقيها شده بودند چوپان دروغگو، ما هم شده بوديم مردم زودباور.
 بس زياد سرکارمان گذاشته بودند، ديگرهيچ کدام از حرفهاشان را نمي پذيرفتيم. محرم سال 69 از راه رسيد. با وجود ممانعت بعثي ها و با پافشاري عده اي از بچه ها که در خاطرات قبل هم اشاره کردم، بعثي ها مجبور شدند بهمان اجازه بدهند به صورت محدود و با شرايط تعيين شده عزاداري کنيم. لحظه به لحظه بين مراسمات، خداخدا مي کرديم گشايشي صورت گيرد و از شر اين دشمنان بي وجدان خالص بشويم.
دهة اول محرم، مهموم و غمگين برگزار شد. هنوز وعدة عراقيها در خصوص تبادل اسرا به واقعيت نپيوسته بود و ايران و عراق همچنان در حال مذاکره بودند.
ايام سوگواري ارباب بي کفن با چه مکافاتي عزاداري مي کرديم، هق هق بغضها گاه بلند مي شد و گاه درون سينه ها بي صدا مي ماند.
به نظرم جمعه، و ساعت، ده صبح بود. من گوشه اي از محوطة اردوگاه، زير بالکن آسايشگاه شماره هفت نشسته بودم و با پادردي که داشتم دست و پنجه نرم مي کردم. همين طور که در حال خود غرق بودم، چشمم به تعدادي از بچه ها افتاد که کمي آن طرفتر، با فاصلة سي الي چهل متر از من، دور هم حلقه زدند و صداي گرية يکي شان يواش يواش بلند شد. 
ادامه دارد....

برگزفته از کتاب «زورکی خندیدیم»
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده