خاطرات محمد درویشی از عزاداری در اسارت؛
من و محمدعلي بهت زده حرفهاي آن نوجوان بسيجي را گوش مي داديم. او ادامه داد: با حرف بي بي زهرا(س) گريه ام گرفت و گفتم: بي بی جون ما اومديم تا حسين تو ياري کنيم، قيد آزادي رو هم زديم.
به گزارش نوید شاهد کرمان، کتاب «زورکی خندیدیم» به بیان روایتی داستانی از دوران اسارت «محمد درویشی» از رزمندگان اهل شهرستان کهنوج می پردازد که  «الهام اسلام‌پناه» آن را به نگارش درآورده است.

امام حسین تنها می شود!

به مناسبت فرارسیدن ایام عزاداری امام حسین(ع) به مرور بخش دوم خاطرات «محمد درویشی» از ماه محرم در اسارت می پردازیم:

صداي گريه يکيشان يواش يواش بلند شد. محمدعلي که گوشها ي ديگر ايستاده بود و آن صحنه را تماشا ميکرد، لحظه اي چشم در چشم من دوخت. من هم کنجکاو بودم و مي خواستم از جريان باخبر بشوم، سرم را به علامت اشاره پايين، بالا بردم و محمدعلي را احضارش کردم. ابتدا متوجه نشد. به اجبار نطق خسته را گشودم و صدا زدم: «محمدعلي چه خبره؟!

سرش را به سمت چپ و راست چرخاند و جواب داد: »نميدونم!« محمدعلي فهميده بود، من هم دلم براي ديدن آن صحنه لک زده است، اما توان رفتن به آنجا را ندارم، به همين دليل تندتند آمد کنارم، زير بغلم را گرفت، بلندم کرد و مرا برد نزديک آن صحنه. بغل گوش بچه ها که رسيديم، همين طور که هول کرده بوديم، يک صدا من و محمدعلي پرسيديم: »چي شده؟!« هيچ کدامشان حرفي نزدند. قرمزي چشمانشان خبر از گرية عميق ميداد.

اشک، مژه هاشان را به هم گره زده بود. بعضيها بغض کرده؛ حسين(ع) حسين(ع) مي گفتند و بعضي ها گريه مي کردند. از گرية جانسوز آنها من و محمدعلي هم زديم زير گريه.

ثانيه به ثانيه بغضها بيشتر مي ترکيد و فضا معنوي تر مي شد. يکي از بچه هاي کم سن و سال که دوش به دوش من ايستاده بود و اشک، برق چشمان درشت و مشکي اش را نمايانتر مي کرد؛ گويا هق هق خسته اش شبيه کودکي بود که پشت پاي مادرش ضجه زده باشد و عاشقانه او را طلب کند. دست چپم را به شانه اش زدم و آرام گفتم: «مگه چي شده؟!

جواب داد: ديشب بي بي دوعالم رو تو خواب ديدم که چهرة مبارکش رو هاله اي از نور گرفته. ايشون به اسم کوچک صدايم زد و فرمود: فلاني، سلام من رو به همة اُسرا برسون و بهشون بگو غصه نخورين، همين روز است که آزاد بشين، اما شماها که آزاد بشين باز حسين من توي اين کشور غريب مي شه.

من و محمدعلي بهت زده و مشتاق، حرفهاي آن نوجوان بسيجي را گوش مي داديم. او ادامه داد: «با حرف بي بي زهرا(س) گريه ام گرفت و گفتم: بي بی جون ما اومديم تا حسين تو ياري کنيم، قيد آزادي رو هم زديم.»

می گفت: بس که تو خواب بلند بلند گريه ميکردم و به سينه ام ميزدم، بيشتر بچه ها حاليشون ميشه، بيدار ميشن و من رو از خواب بيدار ميکنن.

ادامه داد: وقتي بيدار شدم و خوابم رو برا بچه ها گفتم. همه با هم عهد بستيم ديگه حرفي از آزادي نزنيم. خواب او از يک طرف تکان دهنده بود و از طرف ديگر به حقيقت پيوست. دو هفته بعد تبادل اُسرا انجام گرفت.

پایان پیام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده