خاطرات خودنوشت شهید «حسن سلطاني نژاد»:
در خاطرات شهید «حسن سلطاني نژاد» آمده است: هواپیماها بمب های خود در ایستگاه صلواتی که 200 متری ما بود ریختند و فرار کردند بعد از نیم ساعتی دو مرتبه هواپیماها رسیدند و جاده اهواز خرمشهر را هدف قرار دادند و جاده تدارکاتی را بمباران کردند.
به گزارش نوید شاهد کرمان، شهید «حسن سلطاني نژاد» دوم ‌فروردين1343، در شهرستان بافت چشم به جهان گشود. وی تا سوم متوسطه ‌درس خواند، به‌عنوان بسيجي در جبهه حضور يافت. سرانجام در دوازدهم‌ تير 1365، در مهران بر اثر اصابت تركش، شهيد شد. 

بمباران ایستگاه صلواتی توسط 6 جنگده دشمن

در ادامه خاطرات خودنوشت شهید «حسن سلطاني نژاد را مرور می کنیم:
مورخه 31/1/64
می ترسم که از سرمای پاییزی جوهر در درون خودکار یخ ببندد و دستهایم از سرمای شدید قدرت خود را از دست داده است و یارای آن را نداشته باشند که با قلم و کاغذ دست و پنجه نرم کنم و خاطرات تلخ خودم را به روی کاغذ منعکس سازم.
آنکه دائم هوس سوختن ما می کرد    کاش می آمد و از دور تماشا می کرد.
***
مورخه 22/8/62
این خاطراتی را که مشاهده می کنید در مأموریتی که کردستان بودیم، برایمان پیش آمد.
شبی بود پر از غم واندوهی جانکاه و کمرشکن از طرفی باد بوزیدن گرفت. اما همین که آفتاب بی رمق پاییزی پشت کوههای سربه فلک کشیده کردستان پنهان شد، باران شروع به باریدن کرد. از یک طرف ناراحت باران بودیم و از طرف دیگر از ترس کومله و دمکرات شبی بود که فکر نمی کنم از اول عمر چنین ناراحتی را دیده باشم.
آن شب تا صبح بیدار بودم و از ترس اینکه آب به داخل سنگر بیاید . سنگر ما یعنی سنگر مخابرات 5 نفر در آن زندگی می کردیم که چهار نفر سرباز و یک نفر استوار یکم مقنیان. هر پنج نفرمان در سکوتی مرگبار بسر می بردیم فقط باد بود که سکوت سنگر را می شکست و گاهگاهی صدای گلوله تفنگها که به طرف دشمن روانه می شد و گاهی هم سلام و احوال پرسی برادرانی که از دست آب در داخل سنگرشان به ما شکایت می کردند تنها سنگری که آب به داخل آن راه نیفتاده بود سنگر ما بود و آن هم از نیمه شب به شکل سنگرهای آب گرفته در آمد و از سقف و چهار طرف آب به داخل سنگرمان نفوذ کرد به هر گوشه از سنگر می نگریستی آب بود و آب.
تنها خوشحالی ما این بود که آن شب ما پنج نفر همه نگهبان وسایل مخابرات بودیم و مثل هر شب نوبتی نبود و تا صبح این وضع ادامه داشت و اما صبح شد همه ما مثل موشهای از آب کشیده شده بودیم و گاه گاه نگاه به هم می کردیم. نمی دانستیم بخندیم یا گریه بکنیم . بالاخره صبح وسایل مخابرات با همکاری هم از آب بیرون کشیدیم و با حلبی  مشغول بیرون ریختن آب سنگر شدیم و آن روز هم باد می وزید، گویی خداوند می خواست این کوی را که شبیه جندم بود از من برکند و ما را یکباره از دست این کوی لعنتی راحت کند و اما مثل اینکه خداوند می خواست بنده خود را امتحان کرده باشد و کوی لعنتی آنچنان در برابر باد مقاومت داشت که گویی سالهاست با باد بطور سرکشانه مقاومت کرده بود. 
***
یک روز 5 نفر از دوستان برای آوردن آب آشامیدنی با تراکتوری که تانکر به او وصل بود از پاسگاه به طرف چشمه ای که داخل دهاتی پایین پایگاه به نام گردبن بود روانه شدند، یک پیچی در 100 متری پایگاه بود که سربازان نام پیچ را پیچ مرگ گذاشته بود. همین که تراکتور به پیچ مرگ رسید ناگاه به مین ضد خودرو برخورد کرد و صدای انفجار مین تمام سنگرهای پایگاه را به لرزه در آورد.
مین بدست دمکرات و کومله کاشته شده بود. با صدای انفجار این مین تعدادی از سربازان که داخل سنگرها بودند به روی خاکریز پایگاه دویدند و چند نفری از سربازان با تجهیزات کامل به طرف تراکتور دویدند بچه هایی که به روی مین رفته بودند هر یک 200 متری از محل انفجار دورتر پرتاب شده بودند و یکی از آنها با قسمتی از بدنه تراکتور به حدود 250 متری پرتاب شده بود و در همان لحظه شهید شده بود و سربازی به نام عظیمی که راننده تراکتور بود با سه نفر از سربازان دیگر ناله می کردند که فوری مأمورین کمکهای اولیه بالای سر آنها رسیدند و محلهای زخمی شده را باند پیچی کردند.
یک نفربر آمریکایی که از پایگاه خودمان بود به پایگاه دیگری رفته بود فاصله نفربر با ما 6 کیلومتر بود و بوسیله بی سیم به نفربر گفته شد که برایت خلیه مجروحین به پایگاه اقدام نماید چون وقت نبود و هوا داشت تاریک و سرد می شد. فوری نفربر از همان پایگاه حرکت کرد و 300 متر که از پایگاه فاصله گرفته بود دشمن آن را به رگبار گلوله بست و خوشبختانه گلوله های دشمن به آن اثابت نکرد و نفربر بالای سر مجروحین رسید و تا ساعت 8 شب مجروحین همان محل انفجار مانند تا اینکه نفربر آنها را به پایگاه آورد. هنگامی که نفربر مجروحین و شهیدان را به داخل پایگاه آورد یکی از شهیدان از روی نفربر افتاده و کسی نفهمیده بود این شهید از بالای پایگاه به محل اولیه انفجار قل خورده بود.
بعد که مجروحین را به داخل سنگر آوردند متوجه شدند که شهید قاسمی افتاده چند نفر از سربازان رفتند و شهید را داخل پتو گذاشتند و آوردند و برای اینکه بچه ها وحشت نکنند آن را شب بیرون از پایگاه داخل سیم خاردار گذاشتند که کسی نبیند و چندین نفر از سربازان شب را کنار مجروحین نشستند و بی خوابی را به خود هموار کردند.
شب ساعت 30/5 یکی از سربازان مجروح که بچه مشهد بود و دو بچه هم داشت به درجه شهادت رسید و در کل دو نفر شهید شدند و سه نفر مجروح، همینکه راه عبور و مرور پایگاه به پیرانشهر باز شد مجروحین و شهدا را بوسیله ی هلی کوپتر به پادگان پیرانشهر تخلیه کردند و سپس به ارومیه تخلیه شدند.
***
مورخه 17/12/63
آن روز عصر من و دوستم اکرم غضنفری به گردش رفته بودیم. رسیدیم به زمین فوتبال که 200 متری واحدمان قرار داشت ، بچه ها فوتبال بازی می کردند. غضنفری چند قدمی از من فاصله داشت، مشغول صحبت کردن شدیم و در حینی که روی خاکریز نشسته و صحبت می کردیم ناگهان صدای هواپیمای دشمن بلند شد. یکدفعه 6 فروند از هواپیماهای دشمن در منطقه ظاهر شد ما خود را به یک گودال کوچک رساندیم و مخفی شدیم بعد که بلند شدیم دیدیم هواپیماها بمب های خود در ایستگاه صلواتی که 200 متری ما بود ریختند و فرار کردند بعد از نیم ساعتی دو مرتبه هواپیماها رسیدند و جاده اهواز خرمشهر را که از کنار واحد ما رد شده بود هدف قرار دادند و جاده تدارکاتی را بمباران کردند. بچه ها بازی فوتبال را تعطیل کرده بودند و رفته بودند در آن منطقه یعنی کوشک که ما بودیم چهار گروهان بود که هر گروهان 2 قبضه ضد هوایی داشتند هرچه رگبار کردند نتوانستند از هواپیماهای دشمن مورد هدف قرار دهند.
این هواپیماها در عرض 15 دقیقه چندین محل را بمباران کردند و رفتند.
این کار هر روز هواپیماهای دشمن بود عصرها می آمدند و بمباران می کردند و بمبهای خود را به روی سر مردم غیر نظامی و بی دفاع ما می ریختند و بر می گشتند ولی تا این لحظه که ساعت 2/40 دقیقه می باشد خبری از خسارات وارد شده بمباران امروز نیست.

پایان پیام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده