خاطراتی پیرامون شهید «محمدتقی ابوسعیدی»:
محمد تقی با سر و روی خونی آمد توی ماشین. هر چند کتک خورده بود، اما خیلی خوشحال بود وسعی می کرد خوشحالی اش را در دفاع از امام نشان بدهد. خون صورتش را پاک می کرد و با لبخند می گفت: «نباید گذاشت حتی کوچک ترین بي ادبي ای به امام بشه.»
به گزارش نوید شاهد کرمان، شهید «محمدتقی ابوسعیدی» 22 تیرماه 1342 در کرمان به دنیا آمد. او قبل از انقلاب به فعالیت‌های انقلابی می‌پرداخت و مبارزه علیه گروهک‌ها بخشی دیگر از زندگی محمدتقی بود که پس از انقلاب رقم خورد.
او در سال 1360 به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست و در واحد اطلاعات و تحقیقات مشغول به کار شد. ابوسعیدی با رشادت‌ها و خلاقیت‌هایی که از خود در زمینۀ کار اطلاعات و شناسایی نشان داد، خیلی زود توانست خود را به عنوان یکی از مهره‌های اساسی واحد اطلاعات سپاه معرفی کند.
وی ضمن طی مراحل ترقی در واحد اطلاعات سپاه، مراحل عرفان و خودسازی را نیز طی کرد تا این که سرانجام در 17 اردیبهشت 1361 بر اثر انفجار مین به شهادت رسید.

دفاع از امام(ره)
خاطراتی پیرامون شهید «محمدتقی ابوسعیدی» را با هم می خوانیم:

***اعضای گروهک هاي معاند عکس امام را که جلوی ماشین دیدند، سروصدا راه انداختند و از آن میان یک نفرحرفي زد كه محمدتقی در ماشین را باز کرد و فریاد زد: «من  فدایی خمینی ام.» و رفت وسط جمعیت و با آنها درگیر شد. چند دقیقه زد وخورد محمدتقی با آنها ادامه داشت، تا این که نیروهای کمیته از راه رسیدند وموضوع تمام شد.

***با سر و روی خونی آمد توی ماشین. هر چند کتک خورده بود، اما خیلی خوشحال بود وسعی می کرد خوشحالی اش را در دفاع از امام نشان بدهد. خون صورتش را پاک می کرد و با لبخند می گفت: «نباید گذاشت حتی کوچک ترین بي ادبي ای به امام بشه.»

***در کلاس آموزش قرآن واحکام مسجد ثبت نام کرده بودم، ولی بعد از مدتی، دیگر نتوانستم درکلاسها شرکت کنم. وقتی محمدتقی موضوع را فهمید، با روی باز پذیرفت که هر روز بیاید پیشم و قرآن واحکام را به من یاد بدهد. هدیه ای را که برای تشکر از زحماتش تهیه کرده بودم، قبول نمی کرد. می گفت: «بهترین هدیه برای من اینه که تلاوت قرآن واحکام رو خوب یاد گرفتی.»

***حدود سه ساعت درشبانه روز می خوابید و استراحت می کرد. مدام دنبال راهی بود که برنامه های منافقین را خنثی کند. بعضی وقتها که می دیدیمش خسته است و دیگر حتی توان کار کردن ندارد، پیشنهاد می دادیم بخوابد، یا حداقل استراحت کند، اما قبول نمی کرد. می گفت: «الان نباید بخوابیم. الان هر قدر بخوابیم، غفلت کردیم و منافقین پیشروی کردن.»

برگرفته از کتاب «گل محمدی» 

پایان پیام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده