شهید «حسن زنگی دارستانی»:
شهید «حسن زنگی دارستانی» خطاب به مادرش می گوید: مدال شهامت را به پیشانیم بستی، گه گاه امر می نمودی که به جبهه و حراست از دین بیایم، افتخار می کردی که فرزند تو در کنار دیگر بسیجیان چون بنیانی مرصوص به میعادگاه عاشقان می رود.
به گزارش نوید شاهد کرمان، شهید «حسن زنگی دارستانی» يكم ‌بهمن 1347، در شهر بروات از توابع شهرستان بم به دنيا آمد. وی تا سوم متوسطه‌ تحصيل كرد. پاسدار بود، بيست‌ونهم ‌فروردين 1367، در فاو بر اثر عوارض ناشي از مصدوميت شيميايي به شهادت رسيد. 

در ادامه وصیت نامه شهید «حسن زنگی دارستانی» را در سالروز شهادت مرور می کنیم:

مادرم مدال شهامت را به پیشانی من بست
از درگاه خداوند طلب مغفرت دارم
این حقیر با بینشی نسبتاً عمیق و علمی که حاکی از عنایات حضرت حق و لطف خانواده و استادان گرانقدرم می باشد شهادت می دهم که خدایی جز معبود پاک و بی نیازمان نیست همانی که جهان را آفرید و در کنار آن انسان را شکل داد و به او روح دمید و از روی لطف و مهربانیش او را اشرف مخلوقات نام نهاد و بر خود احسنت گفت و البته باری بس گران به دوش این موجود و مخلوق نهاد.
صد البته کسانی را اشرف مخلوقات میداند که این بار را به دوش کشیده اند تا خود و خدای خود را بشناسند و در وادی غربت قدم نهند بلکه روی به قربت الهی نمایید و صراط مستقیم را بپیمایید که البته این را نیز از او باید خواست بار الهی با کوله باری پر گناه سر به سجده آورده و از درگاهت طلب مغفرت دارم.

به مکانی پاک از شرک و ریا و دورنگی آمده ام
خوف آن دارم که این بنده عاصی را همراه گمراهان به دوزخ ببری و جدایی بین مخلوق و خالقش بین این حقیر با معصومین  و مقربینت بیفتد، معبودا در کنار این همه معصیت تو را به مهربانیت قسم می دهم که از سر تقصیرات این عاصی بگذری  و بنده ای که همیشه در امواج پر شتاب نفس و خود پرستی غوطه می خورد هم اکنون با عنایت خودت به مکانی پاک از شرک و ریا و دورنگی آمده ام و از نعمت بزرگ با شهیدان و دیگر رزمندگان بودن توانسته ام این دریا را بیابم و خود را با وجود آن همه تلاطم و موج خروشان به زیر نهم.

جبهه رفتن از اهم واجبات است
اعتقاد به ولایت فقیه و در زمان غیبت حضرت(عج) نایب بر حقش پیر جماران را رهبر و ولی فقیه می دانم  و ندای ملکوتیش را به گوش جان می شنوم و دوست دارم چنان کنم که او می خواهد.
خوب است که انسان در مسیر زندگی خود کسی را به عنوان الگو جلو دار خود قرار دهد و من امام عزیز را پیشوا قرار دادم تا در مسیر پر سنگلاخ طولانی که هر انسان را از طریق خدا جدا می کند قرار نگیرم، حتی المقدور از آن جناب در سطح عالی و از دیگر عزیزان که به عنوان استاد من بودند و به عنوان مرشد استفاده می کردم راهنمایی یافته ام و چگونگی ها را آموخته ام.
امام فرمود جبهه رفتن از اهم واجبات است و من دریافتم حتی از تحصیل در اینجا واجب تر است و فهمیدم که درس را می توان در این مکان ملکوتی خواند و هم به تکلیف عمل کرد  ولی جبهه را نمی توان در درس آن هم در بم آورد.
در سخن این حقیر به عنوان یک برادر کوچک به کسانی که می خواهند از طوفانهای نفسانی رهایی یابند و افسارِ گسیخته منیّت را مهار کنند و از امواج گناه که انسان را از خود بی خود کرده تا جایی که ندانسته روز را به شب و شب را به روز می برند و به کسانی که می خواهند به سوی خدا و ائمه معصومین نزدیک شوند پیشنهاد می کنم که در جبهه حضور یابند  و در کنار دیگر رزمندگان چند صباحی به سر برند تا از آنها فیضی ببرند.

مادرم مدال شهامت را به پیشانی من بست
پیام به مادر- مادر جان در ادامه این وصیت خواستم از شما بنویسم که به خدا اشک در چشمانم حلقه بست می خواستم قلم را بر روی کاغذ سفید حرکت دهم که دستم لرزید و نگاهم به دورها رفت  و خاطرات شیرین زنده گشت.
مادر! مرا ببخش و در نمازهایت برایم دعا کن  تا با حسین محشور شوم آخر تو نزد خدا خیلی قرب داری بعد از 18 سال زحمت خود به بدرقه ام آمدی و مدال شهامت را به پیشانیم بستی گه گاه امر می نمودی که به جبهه و حراست از دین بیایم و چه نیتها که بی آلایش همیشه لبخند می زدی و افتخار می کردی که فرزند تو در کنار دیگر بسیجیان چون بنیانی مرصوص به میعادگاه عاشقان میرود  و من افتخار می کردم که مادر من نیز مانند دیگران می خندد.
لبان خشک و چاک چاک حاکی از لب تشنه و روزه بودن شما بوده است. صورت خیس و نورانیت که همیشه آغشته به آب وضو بود مرا خوشحال می کرد و باور کن شیر پاکت مرا به این وادی کشاند.
مادر جان می خواهم مطلب را عوض کنم ولی بزرگی و عظمتت اجازه نمی دهد  دست مرا خود به خود به حرکت می آورد  و گویی باید چندین دفتر برایت بنویسم و بعد دوباره بنویسم.
مادر جان مرا ببخش من همیشه دوست داشتم به فرمانت گوش فرا دهم، ولی گه گاه شیطان مرا از شما غافل می کرد مرا ببخش  و بر رزمندگان پیروز دعا کن و هرچه می کنی همان کن که خدا می خواهد و دیگران را دلداری ده و صبر را پیشه خود ساز.

برای دیگر پدران الگو باشید
پدر جان نمیدانم از چه چیز شما تشکر کنم که هر خصلتی را برای نوشتن انتخاب می کنم  چندین روز شکر گزاری لازم دارد که البته زبان من از بیان آن قاصر و فکر بی جانم از تفکر در مورد آن ناتوان و قلم کم ارزش است.
دوست دارم از پرکاری و زحمت شما تشکر کنم پدر جان از شما می خواهم برای دیگر پدران یک الگو باشید  پدر اگر در طول زندگی نتوانسته ام فرزند خوبی باشم از تو معذرت می خواهم و از تو می خواهم مرا حلال کرده و ببخشی.

 با هم وحدت داشته باشید
پیام به برادرانم و از برادران عزیزم تشکر می کنم که قبل از اینکه با من برادر باشند یک رفیق بودند و درد دل مرا هر زمان با گوش جان می شنیدند و از کودکی به عنوان مرشدی مرا رشد می دادند  و افتخار می کنم که خدا چنین برادرانی را به این حقیر داد.
می دانم جز زحمت چیزی برایشان ارمغان نمی آورد و لیکن دوست دارم شما ختم این حقیر را بر قرار کرده و اگر کسی می خواهد در ختم شرکت کند و به خصوص بسیج اگر می خواهد زحمتی بکشد در ارتباط با برادرانم کاری انجام دهد و همه به صورت واحد یک ختم زیبا و ساده بر قرار کنید  تا رضایت کامل خدا و ما را جلب نمایید و البته به وحدت توصیه تان می کنم، همگی بدون ریا با هم وحدت داشته باشید و در تمام ختم شهیدان خواهش می کنم به خانواده شهید احترام خاص قائل شوید.


پایان پیام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده