زندگی نامه معلم شهیده "طاهره اشرف گنجویی"
طاهره نه تنها برای دانش آموزان روستا معلم بود، بلکه برای پدران و مادران آنها نیز مشاوری امین و ماهر به شمار می آمد، هرچه را که می توانست به آنها می آموخت تا سطح فرهنگ و معنویتشان را بالا ببرد، برای همین در میان مردم روستا به خانم پیشوا معروف شده بود.
به گزارش نوید شاهد کرمان، در یکی از روزهای سال ۱۳۴۸، نسیم صبا، مژده تولد دختری پاک و معصوم را در کوچه های سرآسیاب کرمان پراکنده ساخت و پروانه های باغ، شکفتن این گل زیبا را به هم شادباش گفتند. آری! در آن روز دختری پا به عرصه گیتی نهاده بود که هیچ کس نمی دانست سرنوشتش با کبوتران خونین بال پیوند خورده است.

معلم شهیدی که به خانم پیشوا معروف شد
طاهره فرزند دوم خانواده بود و با دیگران کاملا فرق داشت. او همانند اسمش طاهر و پاک بود. دوران تحصیل را که به پایان رسانید شغل معلمی را برگزید. آرزوی همیشگی او این بود که بتواند برای مردم خدمتی انجام دهد، برای همین وقتی مسأله تدریس در روستای دورافتاده بارگاه مطرح شد، طاهره با خوشحالی و بدون هیچ تردیدی این پیشنهاد را پذیرفت و با در راه خدمت به مردم روستا گذاشت.
او نه تنها برای دانش آموزان روستا معلم بود، بلکه برای پدران و مادران آنها نیز مشاوری امین و ماهر به شمار می آمد، هرچه را که می توانست به آنها می آموخت تا سطح فرهنگ و معنویتشان را بالا ببرد، برای همین در میان مردم روستا به خانم پیشوا معروف شده بود.
عشق عجیبی به حضرت زهرا(س) داشت و تمام مشکلاتش را با توسل به ایشان حل می کرد و برای پشت سر نهادن سختی هایش دست نیاز پیش خلقی نمی برد. عاشق کمک کردن به اسلام و مسلمین بود. در زمان جنگ تحمیلی اگرچه نمی توانست در خط مقدم حضور داشته باشد، اما با بافتن کلاه و دستکش فرستادن آنها به جبهه، رزمندگان را یاری می کرد. 
روزی جنازه یکی از شهدای محله را آورده بودند، طاهره دور تابوت می چرخید و میگفت: «شهید می تواند ۷۰ نفر را شفاعت کند و من مطمئنم که این برادر شهید مرا هم شفاعت خواهد کرد.» گویی مطمئن بود که سرانجامش شهادت است. هرجا که قرار بود مجلس عزاداری تشکیل شود، زودتر از موعد به آن جا می رفت تا در انجام کارهای مجلس، دیگران را یاری دهد و نامش را در طومار خادمین به اهل بیت (ع) ثبت کند.
شب قبل از شهادت، ارتباط معنوی با حضرت زهرا(س) برقرار میکند. مادرش می گوید: «شنیدم که با کسی حرف میزد و میگفت هرچه را که دوست دارید از من بگیرید، اما خواهش میکنم این حالت معنوی را از من دور نکنید.» صبح روز بعد همراه مادر با اتوبوس راهی کهنوج می شود. در راه با لحن خاصی که حزن و اندوه در آن موج می زند به مادر می گوید: «مادرجان! می دانید، امشب شب شهادت حضرت زهرا(س) است.» بعد چادر را روی صورتش میکشد و سر به شیشه اتوبوس می گذارد تا در خلوت خویش با بانوی مظلومه دو عالم درد و دل میکند. ناگهان صدای تیراندازی بلند می شود و اتوبوس می ایستد.
مدتی بعد درگیری اشرار تمام می شود، اما طاهره همچنان سر به شیشه اتوبوس دارد. مادر از عدم عکس العمل او متعجب می شود، چادر را از صورتش کنار می زند و تنها چیزی که می بیند چهره خونین طاهره است. آری! طاهره به حضرت زهرا(س) اقتدا کرد و اینچنین به جمع شهیده های مظلوم تاریخ پیوست. 

پایان پیام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده