خواهر شهید "احمد محمدی پای اندر" می‌گوید: بالاخره در یکی از روزهای سرد زمستان، پدر و مادرم را راضی کرد که به جبهه برود و سرانجام در چهارم اردیبهشت 1363 در جزیره مجنون بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید.
به گزارش نوید شاهد کرمان، شهید "احمد محمدی پای اندر" شانزدهم آبان 1343 در روستای سیف آباد ساردوئیه از توابع شهرستان جیرفت به دنیا آمد. وی تا اول دبیرستان درس خواند و به عنوان بسیجی به جبهه اعزام شد. سرانجام در چهارم اردیبهشت 1363 در جزیره مجنون بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید.

از بدرقه در روز سرد زمستان تا شهادت در جزیره مجنون

خاطراتی از شهید "احمد محمدی پای اندر"را به نقل از خواهر وی با هم مرور می‌کنیم:

سه برادر و شش خواهر بودیم که بر سر یک سفره ساده می نشستیم، غذا می خوردیم و خدا را شکر می کردیم. خانواده ای ساده بودیم. یک روز از روزهای سرد زمستانی که در آغوش گرم خانواده که با هم گپ و گفت می کردیم، برادرم احمد به خواهرم گفت می خواهم بروم جبهه. مادرم که اشک در چشمانش جمع شد و گریه کرد گفت: پسرم طاقت دوری تو را ندارم، مبادا بروی و دیگر تو را نبینم.

اشک در چشمان همه جاری شد. پدر و مادرم گفتند عزیزم جگر گوشه من، ما طاقت دوری تو را نداریم. برادرم هم که طاقت دوری خانواده گرمشان را نداشت گفت با خدا باشید من می‌روم، چشم به هم زنید، من می‌روم و دشمن را نابود می‌کنم و برمی‌گردم.

بالاخره در یکی از روزهای سرد زمستان، پدر و مادرم را راضی کرد که به جبهه برود. همه وسایلش را جمع کرد. مادرم که سینی قرآن و یک کاسه پر از آب در دست داشت و می خواست برادرم را بدرقه کند. ما بچه ها و پدر و مادر هم تا دم در رفتیم و برادرم که اشک در چشمانش فرو رفته بود، با دستان مهربان و گرمش، دستان پدر و مادرم را گرفت و بوئید و آنها را در آغوش گرفت و گفت: «توکل بر خدا زود بر می گردم». من و برادرانم گفتیم زود برگرد. مادرم که سینی قرآن دستش بود، برادرم را از زیر قرآن رد کرد. برادرم قرآن را بوسید و رفت و گفت زود بر می گردم. مادرم آب را پشت سر او ریخت و برادرم راهی جبهه شد.

چند ماهی که گذشت نامه برایمان فرستاد و نوشت که به شکر خدا حالم خوب است و در طی همین روزها که در حال نامه نوشتن بود، در خانه بودیم. دیدم کسی درِ خانه را می زند. مادرم گفت دَر می زنند. شتابان رفتم به سوی در که باز کنم. وقتی که در را باز کردم چهره خندان برادرم را دیدم و با صدای بلند گفتم مادر، پدر، برادرم برگشت و او را در آغوش گرفتم و بوئیدم. مادر و پدرم که از خوشحالی گریه می کردند، گفتند خدا را شکر که می بینیمت. برادرم گفت یک یا چند روزی آمده ام باید برگردم.

وقتی که برادرم در آغوش گرم خانواده بود. با هم می گفتیم و می خندیدیم و شوخی می کردیم. برادرم مغازه ای داشت سر کوچه مان که وقتی بود در مغازه می ایستاد. خلاصه چند روزی که گذشت، برادرم راهی جبهه شد و گفت باید زود برگردم. تنها خاطره این بود که گفت زود بر می گردم و دوباره در آغوش خانواده و با هم می نشینیم سر یک سفره کنار خواهران مهربانم و پدر و مادر عزیزم و با هم می نشینیم شب را به صبح می رسانیم. گفت: «من بر می گردم و دشمن را نابود می کنیم و پیروز می شویم». همه را در آغوش گرفت و بوئید و گفت نگران نباشید. تنها خاطره ای که ماند گفت: «خواهر مواظب پدر و مادر باش، مبادا که غصه بخورند یا احساس تنهایی کنند.» خداحافظی کرد و رفت و با شهادت او، یادش در قلبم زنده است.

راوی: خواهر شهید

پایان پیام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده