خاطرات شفاهی جانبازان؛
روایتی از شجاعت و اراده؛ از رضایت پنهانی تا گام در میدان ایثار
جانباز سرافراز «حسین زاهدی درخانه» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت میکند: به پدرم گفتم میخواهم از طرف بسیج به جبهه بروم، اما پدرم به دلیل تحصیل و احتمال شهید شدنم اجازه نمیداد. در گردان به عنوان نامهرسان فعالیت میکردم و یک روز که داشتم از روی لوله نفت رد میشدم، عراقیها به پایم شلیک کردند و دو عدد خمپاره ۶۰ کنارم اصابت کرد.