احمد من بچه ی خوبی بود، خیلی خوب . حقش بود برود جبهه ی جنگ و شهید شود؛ درست مثل علی اکبر امام حسین (ع) .
نوید شاهد کرمان، شهید احمد امینی رنجبر، يكم شهريور 1342، در روستاي لاهيجان از توابع شهرستان رفسنجان متولد شد. تا دوم‌ متوسطه درس‌خواند. پاسدار بود، با سمت فرمانده گردان ويژه خط‌شكن و غواص لشكر 41 ثارالله به جبهه اعزام شد. بيست‌و‌يكم بهمن 1364، در اروندرود بر اثر اصابت‌تركش‌به سر، شهيد شد. مزار وي در زادگاهش ‌‌واقع است.

3 خاطره پیرامون شهید «احمد امینی» را مرور می کنیم:
***ننه صغری (مادر شهید) دو قلو حامله بود . هنگام وضع حمل اول احمد به دنیا آمد و چهار پنج دقیقه بعدش محمود. وقتی گفتند دوقلو بچه دارم ، فهمیدم که زندگی ام خوشمزه تر می شود؛ فقط باید چهار من بیشتر گندم و پنبه و ارزن بکارم .
خاله ی بچه ها پرسید اسمشان را چی می گذاریم. ننه صغری گفت: احمد و محمود. همین شد اسمشان .
مادر می فهمد بچه کی شیر می خواهد . با هم شروع کردند به ونگ ونگ زدن . ننه صغری پرسید :« چکارشان کنم؟ شیر می خواهند.
آن ها را در بغل گرفتم و توی گوش هر دوشان اذان گفتم. اول توی گوش احمد که بزرگ تر بود و بعد هم محمود. خیلی خوشمزه بود. وقتی که می دیدمشان کیف می کردم .
وقتی احمد و محمود به دنیا آمدند ، زندگی مان شیرین تر شد . دستمان باز شد و مشتی تر شدیم . باید هم خوش قدم باشند . وقتی دو تا بچه در شکم مادر باشند و مادر در پی زحمت و عرق ریختن باشد ، بچه از خون او رشد می کند . یک چنین بچه ای خواهی نخواهی بزرگ که شد ، می شود رزمنده ای که عشقش می گیرد برود جبهه و شهید شود . قدم پر برکتشان هم به همین خاطر بود .


*** بزرگ که شدند ، کیف می کردم وقتی به نماز می ایستادند . انگار دنیا را به من می دادند . احمد، شـب که می خواست بخوابد، می گفت :«بابا! صبح، اول من را برای نماز بیدار کن. من نمازم را می خوانم، بعدش خودم بقیه را صدا می زنم. »
عشق بچه همین بود . خدا شاهد است که چهار پنج روز جلوتر از ماه رمضان روزه می گرفت و بـه پیـشواز می رفت . دعا و زیارت و نوحه را خیلی دوست داشت ، به خاطر همین ها هم به جبهه رفت .
احمد اهل دعا و نماز بود ، ولی از ورزش هم غافل نمی شد . عشقش فوتبال بود . به لاهیجان می رفت و بـا بچه ها فوتبال بازی می کرد . وقتی پا زیر توپ می زد ، کیف می کرد . قلدرتر از برادر دیگرش بود . اهل کتک خوردن هم نبود . الان یک سنگ توی خانه داریم که وزنش هفت من و نیم است ؛ یعنی بیست و یک کیلو . توی بچگی این سنگ را یک دستی بلند می کرد . تا بیکار می شدند ، با برادر بزرگ ترشان که شهید شد ، ورزش می کردند . هر دوشان هم قلچماق بودند .


*** خیلی با ادب و با اخلاق بود . تا حرفی از دهانم درمی آمد ، مثل برق انجام می داد . رعـایـت حـال همـه را می کرد و خیلی افتاده بود . خاک از دیوار می ریخت ولی از احمد نمی ریخت . دل سوز مردم بود . اگر توی مدرسه شان بچه ای بی کفش بود ، نمی گذاشت این غم توی دلش فرو رود ، بالاخره یک جوری کمکش می کرد . با این که قلچماق بود ، ولی نشد یک بچه ای بیاید پیش من و از احمد شکایت کند . به جایش قلچماق بود ، نه بی جا .
احمد من بچه ی خوبی بود ، خیلی خوب . حقش بود برود جبهه ی جنگ و شهید شود ؛ درست مثل علی اکبر امام حسین (ع) .
راوی : پدر شهید
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده