تازه فهميدم از خاكريز خودمان عبور كرده و به خاكريز دشمن رسيده ام. به سرعت برگشتم. گلوله هاي آر پي جي را به بچه ها رساندم و نزد برادر ميرحسيني آمدم. همين كه چشمش به من افتاد، گفت: «فوراً دژ را منفجر كنيد.»
به گزارش نوید شاهد از کرمان، "در هنگامه‌ي عمليات بدر، حاج مرتضي (حاج باقري) از من خواست با كمك گروهي از بچه هاي تخريب به خطي كه از دشمن گرفته بوديم، بروم و دژ را منهدم كنم. سوار قايق شديم و حركت كرديم.

به دژ كه رسيديم، همراه نيروها به طرف خاكريز رفتيم. حاج قاسم فرمانده لشكر و قاسم ميرحسيني  پشت خاكريز نشسته بودند و عمليات را هدايت مي كردند. به سمت چپ خاكريز رفتيم.  به شكافي رسيديم و مواد را كار گذاشتيم. با بي سيم خبر دادند كه فعلاً انفجار انجام نشود، به محلي كه فرمانده لشكر را ديده بودم، برگشتم. 

فوراً دژ را منفجر كنيد

مدتي گذشت و چون كاري نداشتم، برادر مير حسيني گفت:«مقداري گلوله‌ي آرپي جي به خط برسانيد و برگرديد.»همراه دو نفر از برادران گوني ها را به دوش گرفتيم و حركت كرديم. هنوز چند متر جلو نرفته بوديم كه گلولة خمپاره‌اي ميان ما به زمين خورد. آن دو نفر زخمي شدند و من به تنهايي مسير را ادامه دادم.آتـش دشمن شديد بـود. بـه يك كانال عميق رسيدم. بدون اينكه بدانم نيروهاي خودي كجا هستند، داخل كانال حركت كردم.    

كمي جلوتر همين كه از كانال بيرون آمدم، رگبار گلوله به سويم آمد و بادگيرم سوراخ شد. تازه فهميدم از خاكريز خودمان عبور كرده و به خاكريز دشمن رسيده ام. به سرعت برگشتم. گلوله هاي آر پي جي را به بچه ها رساندم و نزد برادر ميرحسيني آمدم. همين كه چشمش به من افتاد، گفت: «فوراً دژ را منفجر كنيد.»

به اتفاق علي شيروند به سوي محل مورد نظر حركت كرديم. ناگهان صداي انفجار شديدي به گوش رسيد و سرنگون شدم در حالي كه به زمين مي‌خوردم، شيروند را ديدم كه در سويي ديگر به زمين افتاد. احساس خوبي نداشتم. به نظرم رسيد تكه تكه شده ام. سعي كردم شهادتين را بگويم . كم كم دست و پايم را حركت دادم و فهمـيدم هنوز سالم هستم. بلند شدم. از سرم خون مي آمد. شيروند شهيد شده بود. به عقب نگاه كردم. عراقي ها روي دژ بودند. چند نارنجك و يك كلاش از روي زمين برداشتم و شروع به دويدن كردم.

بعد از چند متر ايستادم و نارنجك را به طرف عراقي ها پرتاب كردم. اسلحــه كــلاش هـــم درست شليك نمي كرد. گاهي تك تير مي‌زد. چند نفر مجروح و شهيد داخل قايق روي آب بودند. شناكنان به طرف آن‌ها رفتم. هر چه تلاش كردم موتور قايق روشن نشد. عـراقي‌ها همچنـان جلـو مي آمدند. چون كاري از من ساخته نبود، به آب زدم.

روي دژ آمدم و شروع به دويدن كردم. عراقي ها تيراندازي مي كردند. تيري به دستم خورد، آخر دژ به خاكريز رسيدم. آنجا موقتاً از تيراندازي در امان بودم. عده‌ي زيادي پشت خاكريز منتظر قايق بودند.تعدادي قايق رسيد. بچه ها هجوم بردند. اولين قايق واژگون شد. گوشه اي نشستم. يك لندي كرافت كه آب آورده بود، پيدا شد. همين كه اوضاع را ديد، بيست ليتري ها را درون آب انداخت و بچه ها را سوار كرد. در حال حركت چشم سكان دار به من خورد. ايستاد. نزديک شد. دستم را گرفت. سوار شدم و در زير باران گلوله‌هاي دشمن به عقب برگشتيم.

راوی: عباس جعفری
منبع: کتاب انفجار دژ
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده