خاطرات رزمندگان واحد اطلاعات عمليات لشکر ثارالله؛
ناباورانه نگاهش كردم عراقي ها نزديك مي شدند يك‌بار ديگر گفت: « برگرد»، با چشماني اشكبار عقب آمدم، عراقي ها رسيدند. صداي شليك در گوشم پيچيد. هر دو شهيد شدند .
نوید شاهد کرمان، بچه‌هاي واحد اطلاعات و عمليات در پاسگاه بوبيان مستقر شدند تا جزيره‌اي را در اين منطقه شناسايي كنند. دشمن روي جزيره ديد داشت. كليه‌ي ترددها شبانه انجام مي شد. قايق نيروهاي شناسايي را شب به جزيره مي رساند و بر مي گشت. فردا شب افراد جديد به جزيره منتقل  مي شدند و افراد قبلي مراجعت مي كردند.
يك شب مه غليظي منطقه را فرا گرفت. امكان حركت قايق ميسر نشد. به دليل تلاطم آب، استفاده از قطب نما هم ممكن نبود. بچه ها بدون امكانات در جزيره ماندند. هوا به شدت سرد شد. همه نگران شديم . عده اي سعي كردند با قايق به جزيره برسند، اما موفق نشدند، هوا هر لحظه سردتر مي شد.
حسين آرام و قرار نداشت. نهايتاً به اتفاق مهدي پرنده غيبي سوار قايق شدند و كمي بعد در مه غليظ فرو رفتند. چند ساعت بعد قايق درميان مه ديده شد. بچه هايي كه در جزيره گرفتار شده بودند، بي حال و بي رمق كف قايق افتاده بودند. سرماي شديد جزيره بدن شان را بي حس كرده بود.  
راوی: حسین متصدی

شهادت در كانال

***همراه با تقي ابوسعيدي و مهدي جمهري خامنه منطقه عملياتي بيت‌المقدس را شناسايي مي كرديم . از كانال بيرون آمدم . سينه خيز از روي جاده گذشتم . قصد حركت به سوي خاكريز دشمن را داشتم كه تقي صدايم كرد .
عراقي‌ها ما را ديده بودند به سرعت برگشتم و داخل كانال پريدم. سه نفري شروع به دويدن كرديم . در پيچ كانال از آنها جلو افتادم. ناگهان صداي انفجار به گوشم خورد . نگاه به پشت سر انداختم تقي و مهدي روي زمين افتاده بودند .
برگشتم . مهدي فرياد زد: «برگرد ... برگرد»
ناباورانه نگاهش كردم عراقي ها نزديك مي شدند يك‌بار ديگـر گفت« :برگرد» با چشماني اشكبار عقب آمدم .عراقي ها رسيدند . صداي شليك در گوشم پيچيد. هر دو شهيد شدند.
راوی: حسن نگارستاني
 
منبع: کتاب شناسایی
پایان پیام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده