خاطراتی پیرامون «شهید حاجعلی بهزادي»؛
با شاخ و برگ درختها یک چهاردیواریِ کوچک گوشه ی باغ درست کرده بود و می رفت توی همان چهاردیواری که می گفت: «مسجدِ من » است، نماز می خواند.
به گزارش نوید شاهد کرمان، «شهید حاجعلی بهزادي» يكم ‌مرداد 1334، در شهرستان شهربابك متولد شد. وی تا پايان‌ مقطع متوسطه ‌درس‌خواند و ديپلم‌ تجربي‌گرفت. سال1359، ازدواج‌ كرد و صاحب يك پسر و يك دختر شد. كارمند بهداري بود، به عنوان بسيجي در جبهه حضور يافت. سرانجام در سيزدهم‌ شهريور 1365، درجاده‌ سيرجان و هنگام بازگشت از جبهه بر اثر سانحه تصادف به شهادت رسيد. 

مسجد من

خاطراتی پیرامون «شهید حاجعلی بهزادي» را مرور می کنیم:

***با شاخ و برگ درختها یک چهاردیواریِ کوچک گوشه ی باغ درست کرده بود که خیلی وقتها می رفت آنجا و نماز می خواند.
بعضی وقتها که بیکار می شد، وضو می گرفت و می رفت توی همان چهاردیواری که می گفت: «مسجدِ من » است. ساعتها آنجا می نشست، دعا می خواند و مناجات می کرد.

***داشتم گوسفندها را می بردم کنار چشمه تا آب بخورند. بین راه یکی از گوسفندها از گلّه جدا شد و رفت توی گندمزار همسایه. علی فوری رفت و جلوی حیوان را گرفت و گندمها را از دهانش بیرون کشید. همانطور که حیوان را گرفته بود، می گفت: «حیوون نباید مال حروم بخوره؛ شاید صاحبش راضی نباشه. »
گفتم: «حیوون که حلال و حروم سرش نمیشه. » گفت: «من که می فهمم حلال و حروم چیه؛ پس نباید بذارم حیوون از مزرعه ی دیگران چیزی بخوره. »

***سرد بود یا گرم، فرق نمی کرد؛ هر روز صبح با پای پیاده هفت کیلومتر راه می رفت تا برسد به شهر و برود مدرسه.
غذای ظهرش یک تکّه نانِ جو بود و پنیر. بعدازظهر هم که از راه می رسید، یکراست می رفت یک گوشه می ایستاد و نمازش را می خواند.
منیع: کتاب «شیشه و سنگ»

پایان پیام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده