خاطراتی پیرامون شهید «حسین زابلی زاده»:
شهید زابلی زاده در ایام عاشورا همراه هیأت های مذهبی به عزاداری امام حسین (ع) می پرداخت و خود را خادم امام حسین(ع) و رهرو او می دانست و یکی از مواردی که باعث شد با وجود کم سن و سال بودن به جبهه برود، علاقه زیاد به امام حسین(ع) و شهادت بود.
به گزارش نوید شاهد کرمان، شهید «حسین زابلی زاده غضنفر آبادی» یكم مرداد 1351، در روستاي چهل تخم از توابع شهرستان بم چشم به جهان گشود. وی تا اول متوسطه درس خواند، به ‌عنوان ‌بسيجي در جبهه حضور يافت. سرانجام در پنجم ‌تير 1366، در ماووت عراق بر اثر اصابت تركش به شهادت رسيد.
حسین خود را خادم امام حسین(ع) می دانست
در ادامه خاطراتی پیرامون را از زبان برادر شهید مرور می کنیم:
حسین بسیار مهربان و فعال بودند، چون در دوران کودکی پدر خود را از دست داده بودیم  و درآمد مالی هم برای زندگی کردن و مخارج خواهران و مادرم نداشتیم، او بسیار برای کسب در آمد با من که برادر بزرگ و سرپرست خانواده بودم همکاری می کرد و بیشتر اوقات روزها با هم درس می خواندیم و عصرها یا شب کار می کردیم.

با وجود اینکه حسین بسیار بچه بود ولی مانند یک مرد کار می کرد و بسیاری از مخارج زندگی را بر دوش می گرفت. شهید در بیشتر اوقات نماز را در مسجد می خواند و در نماز جماعت نیز شرکت می کرد. در ایام عاشورا همراه هیأت های مذهبی به عزاداری امام حسین (ع) می پرداخت و در برگزاری این مراسم بسیار تلاش می کردند و خود را خادم امام حسین(ع) و رهرو او می دانست و یکی از مواردی که باعث شد با وجود کم سن و سال بودن به جبهه برود علاقه زیاد به امام حسین(ع) و شهادت بود.

من در مرکز تربیت معلم کرمان درس می خواندم که به من خبر دادند که حسین به پادگان قدس برای آموزش رفته و می خواهد به جبهه برود. او 15 سال داشت من وظیفه خود دیدم که او را برگردانم و به درسش ادامه دهدبه پادگان رفتم و او را با التماس و خواهش آوردم و او هم حرف مرا قبول کرد ولی یک هفته بعد دوباره برای اعزام به جبهه ثبت نام کرد وقتی که من با خبر شدم به کنار اتوبوسها رفتم که بسیجیان را سوار کرده و مردم آنها را بدرقه می کردند، ولی به محض اینکه مرا دید زیر صندلی ها مخفی شد ولی من او را ندیدم وقتی همه اتوبوسها رفتند به خانه برگشتم گفتند که حسین رفته است من گفتم ولی من او را ندیده ام. 

بعداً که برایمان نامه نوشته بود در نامه اش از من عذرخواهی کرده بود و گفته بود که من تو را دیده ام و مخفی شدم چون اینبار دلم می خواست به جبهه بروم و دو ماه بعد خبر شهادت او را برای ما آوردند. یکی از سفارشهای شهید بزرگوار به خواهرانش حجاب و عفاف بوده است که مرتب در نامه هایش نوشته که با حجاب خود مشت محکمی به دشمنان بزنید. مادرش رابه صبر و پایداری سفارش کرده است و از برادرش خواسته که راه او را ادامه دهد و از مادرش و خواهرانش مراقبت نمایند. که بسیاری از این سفارش ها در وصیت نامه شهید بزرگوار که با خط خود نوشته اند وجود دارد.

پایان پیام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده