ناگهان رگهاي گردنش متورم شد. با چهره‌ي برافروخته دست زير كارتن‌هاي خرما زد. به طرف سنگر تداركات دويد و با عصبانيت فرياد زد:« به چه حقي به خودت اجازه داده اي كه خرماي مرغوب را به سنگر فرماندهي بياوري؟!»
به گزارش نوید شاهد از کرمان، شهید «احمد عبدالهی» نهم مرداد 1332، در شهر کرمان متولد شد. وی تا پایان مقطع متوسطه در رشته ریاضی درس خواند و دیپلم گرفت. سال 1361، ازدواج کرد و صاحب یک دختر شد. کارمند مخابرات بود، به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. سرانجام در بیست وسوم دی 1365، در بیمارستان شهید فقیهی شیراز بر اثر صدمات ناشی از جراحات جنگی به شهادت رسید.

خاطراتی پیرامون شهید «احمد عبدالهی»/ خرمای مرغوب
به مرور خاطراتی از شهید «احمد عبدالهی» می پردازیم:
هداياي مردمي به تداركات گردان رسيده بود.‌ در ميان آن‌ها دو نوع خرما وجود داشت: خرماي مرغوب درجه يك و خرماي درجه دو. تداركاتي ها عموماً هواي فرماندهي را داشتند و هر چه فرماندهان توصيه مي‌كردند كه ابتدا بسيجي ها را تأمين كنيد، باز هم نمي‌توانستند اين خصلت را فراموش كنند. مسئول تداركات طبق عادت، خرماي مرغوب را به سنگر فرمانده گردان برده بود.
روزي بر حسب اتفاق وارد سنگر فرماندهي شدم.‌ كارتن خرما وسط بود. يک خرما برداشتم. به دهان بردم و بدون اين كه منظوري داشته باشم، گفتم:« به به.. به شما خرماي درجه يك داده اند. مثل ما نيستيد كه... وضعتان خوب است.»بلافاصله پرسيد:«مگر به شما خرما نداده اند؟»گفتم:« چرا داده اند. ولي اين كيفيت را ندارد.»
ناگهان رگهاي گردنش متورم شد. با چهره‌ي برافروخته دست زير كارتن‌هاي خرما زد.  همه را برداشت. به طرف سنگر تداركات دويد و با عصبانيت فرياد زد:« به چه حقي به خودت اجازه داده اي كه خرماي مرغوب را به سنگر فرماندهي بياوري؟!»خرماها را گذاشت و يك كارتن از همان خرماي درجه ی دو برداشت و به سنگر فرماندهي آورد. 
***
 سطح آب منطقه بالا بود. چاه هاي فاضلاب در مدت كوتاهي پر مي شد و مجبور مي شديم دستشويي جديد بسازيم. براي صرفه جويي تصميم گرفت چاه فاضلاب دستشويي را خالي كند. به خاطر وجود گل و لاي از ماشين لجن كش هم نمي  توانستيم استفاده كنيم. خودش داوطلب شد. بعد پرسيد:« سه نفـر داوطلب ديگر مي‌خواهم. چه كساني پيشقدم مي‌شوند؟» سه نفر جلو رفتيم. حلب هاي خالي 17 كيلويي را برداشتيم و چاه فاضلاب را خالي كرديم. چاه تقريباً خالي شده بود كه گفتم: « شما برويد. ‌بقيه اش را ما خالي مي كنيم.» گفت:« مي روم. اما فكر نكنيد مي خواهم از زير كار شانه خالي كنم. فقط زودتر مي روم حمام را گرم مي كنم تا شما دوش بگيريد.»
احمد براي صرفه جويي در بيت المال اين كارها را مي‌كرد. در حالي كه خيلي راحت مي توانست به چند نفر از سربازها دستور بدهد كه چاه را تخليه كنند، اين كار را نمي كرد. خودش پيشقدم مي شد.  چند نفر داوطلب هم پيدا مي كرد و كار را پيش مي برد.
منبع: کتاب «احمدآقا»

پایان پیام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده