خاطراتی پیرامون شهید «محمدحسن سيف‌الديني»:
محمّد حسن می گفت:« مادر می شود ما هم بزرگ شویم و در راه امام حسین (ع) مبارزه کنیم، می شود ما هم در جبهه های حق علیه باطل شرکت کنیم و در راه خدا به شهادت برسیم؟»
به گزارش نوید شاهد کرمان، شهید «محمدحسن سيف‌الديني» سي ‌و ‌يكم ‌فروردين1341، در شهرستان كرمان چشم‌به جهان‌گشود. پدرش زين‌العابدين ومادرش بي‌بي‌جليله نام داشت. وی تا پايان مقطع كارداني در دانشگاه تربيت معلم درس خواند. معلم بود، به‌ عنوان بسيجي در جبهه حضور يافت. سرانجام در پنجم مهر 1360، در آبادان براثر اصابت ‌تركش به‌شهادت رسيد.

محمد حسن آرزوی شهادت داشت
خاطراتی پیرامون شهید «محمدحسن سيف‌الديني» را مرور می کنیم:
***در خانه ی ما همیشه حرف مبارزه با طاغوت و رژیم شاه بود. محمّد حسن سنّی نداشت. می گفت:« مادر می شود ما هم بزرگ شویم و در راه امام حسین (ع)  مبارزه کنیم.»
می گفت:« می شود ما هم در جبهه های حق علیه باطل شرکت کنیم و در راه خدا به شهادت برسیم...» گفتم:« مادر جان! هرچه خواست خدا باشد، همان می شود.» از بچگی بچه هایم به مسایل دین با تمام وجود اعتقاد داشتند.

***هر دو پسرم -هم محمّد حسن هم محمّد حسین- خیلی خوب قرآن می خواندند. با قرائت. یک بار قرار شد برای شرکت در یک مسابقه و امتحان قرائت قرآن با هواپیما بروند تهران.
هر دو برادر رفتند فرودگاه. آنجا گفته بودند یکی از شما می تواند برود. محمّد حسین ناراحت می شود و محمّد حسن هم می گوید: پس من هم نمی روم.

***بی بی جلیله بعد از سه پسر، یک دختر و یک پسر دیگر هم به دنیا آورد. در همین سال ها دختر بزرگش خواستگار داشت. حاج زین العابدین در شهر سرشناس بود. برای همین آدم های زیادی به خانه اش رفت و آمد داشتند. خواستگارهای دخترش از کاسب و بازاری بودند تا معلم و قاضی و..
اما حاج زین العابدین دخترش را داد به احمد برهانی. او و خانواده اش را خوب می شناخت. پدرش کارمند دارایی بود و مادرش فرهنگی. احمد مال و منال زیادی نداشت، ولی اهل نماز و قرآن بود و همین برای خانواده ی آنها از همه چیز مهم تر بود. احمد برهانی سال ها بعد برای ادامه ی تحصیل به دانشگاه تهران رفت. سپس معلم، شد و بعد، به عنوان رییس تربیت معلم شهید رجایی منصوب گشت و بعد از 12 سال خدمت صادقانه در این سمت در سال 1375 به کسوت بازنشستگی نایل آمد. 
بتول دختر حاج زین العابدین زرنگ و باهوش بود. زیاد کتاب می خواند. در حسابرسی پدرش به وی کمک می کرد. دوازده سالش بود که هم درس می خواند و هم خیاطی می کرد.
سال1347 سال ازدواج و یک خانه شدن احمد و بتول بود. سال 1348 اولین فرزندشان به دنیا آمد. یک پسر. اسمش را گذاشتند محسن.
محمّد حسن و محمّد حسین و محمّد عباس از همه خوشحال تر بودند. محسن انگار برادر کوچک خودشان بود. دایی ها از همان روز اوّل هوای خواهر زاده را داشتند.
منبع: کتاب «سیوف الدین»

پایان پیام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده