خاطراتی پیرامون شهید «علي‌اكبر محمدحسيني»؛
آبله هاي دستم را نشان «علي‌اكبر محمدحسيني» دادم، گفت: «برو تسويه حساب کن و برگرد کرمان»، پرسيدم: «چرا تسويه حساب کنم؟!» گفت: «کسي که نمي تواند از يک سنگر بگذرد، چطور مي‌تواند از جانش بگذرد و بجنگد، تو به درد جنگيدن نمي‌خوري‌.»
به گزارش نوید شاهد کرمان، شهید «علي‌اكبر محمدحسيني» سال 1337 در كرمان متولد شد. وی با آغاز جنگ تحميلي عراق عليه ايران، به سومار و جبهه‌هاي جنوب رفت و در عمليات‌هاي ثامن‌الائمه و طريق‌القدس شركت كرد.سرانجام علی اکبر محمدحسینی در تاريخ دوازدهم آذر ماه1360، در زير پل سابله (پل ارتباطی سوسنگرد به بستان) به شهادت رسيد.

تو به درد جنگيدن نمي‌خوری!
خاطراتی پیرامون شهید «علي‌اكبر محمدحسيني» را مرور می کنیم:
عمليات طريق القدس نزديک بود و فرماندهان با جديت نيروها را آموزش مي دادند. فرمانده ما شخص خشن، بي‌گذشت و غيرقابل انعطافي به نظر مي رسيد. خيلي سخت گيري مي کرد. روز اول را به سختي پشت سر گذاشتيم. بعد از نماز مغرب، لباس هاي مان را که گل آلود و کثيف شده بود، بيرون چادر انداختيم و به محض ورود به چادر هر يک گوشه‌اي روي پتو افتاديم. يکي از برادران گفت: « اين ديگر چه آدم سخت گيري است‌؟! به گمانم رحم و مروت ندارد.» ديگري گفت: « ما به جبهه نيامده ايم که اين سخت گيري‌ها را تحمل کنيم.» و يک نفر ديگر گفت: «به نظر مي رسد اصلا خنديدن را تا حالا تجربه نکرده است.»
خلاصه، هرکسي حرفي زد و نهايتاً تصميم گرفتيم با ايشان حرف بزنيم. من به نمايندگي از طرف بچه ها از چادر بيرون آمدم.  در تاريکي فرمانده را که کنار تانکر آب نشسته بود، ديدم. به سويش رفتم. کوهي از لباس هاي کثيف و گل آلود مقابل رويش بود و به سرعت و با مهارت لباس مي شست.  با تعجب به محلي که لباس‌هاي مان را روي هم ريخته بوديم، چشم انداختم. لباس ها سرجايشان نبود. فرمانده لباس هاي ما را مي شست. متحير و سرگردان پشت سرش ايستادم و چند لحظه بعد، بدون آنکه حرفي بزنم‌، به چادر برگشتم. بچه ها پرسيدند: « چي شد؟! حرف زدي؟ تغيير روش مي دهد؟» اشک به چشم‌هايم آمد و گفتم: «خودتان بياييد از نزديک ببينيد.»
همه از چادر بيرون آمديم. فرمانده هنوز کنار تانکر نشسته بود و لباس مي شست. بچه ها با ديدن آن صحنه به طرفش دويدند. او را چون نگين در ميان گرفتند. سر و صورتش را غرق بوسه کردند. فرمانده با صداي بلند مي‌خنديد و پشت سرهم سوال مي کرد: «چي شده ؟! چه اتفاقي افتاده؟ » آن شب شاهد صحنه هايي بوديم که نمي توانم آن را توصيف کنم. فرمانده سخت گير و خشن ما، علي اکبر محمد حسيني، بعد از پايان آموزش به فرد ديگري تبديل مي شد . 
راوی: سهيل عليپور 

***من عضو يک گروه 11 نفري بودم. وقتي به خط دهلاويه رسيديم، درسنگرهاي برادران ارتشي مستقر شديم . يک روز احضارم کرد و گفت: « برويد براي خودتان يک سنگر درست کنيد.» تعدادي بيل و کلنگ تحويل گرفتيم و کار را شروع کرديم . تقريباً يک هفته زحمت کشيديم و نتيجه‌ي زحمتمان به صورت يک سنگر بزرگ و محکم و مقاوم در آمد. با خوشحالي از اکبر خواستيم سنگر را ببيند. آمد، نگاهي کرد وگفـت: « سنگر خوبي است. آن را تحويل برادران ارتش بدهيد .» با تعجب نگاهش کردم. چطور ممکن بود سنگري را که براي آن يک هفـته زحمت کشيده بوديم، تحويل بدهيم؟! ناراحت و دلخور گفتم: « يعني چه ؟! ما يک هفته شبانه روز کار کرده ايم. در اين مدت آن قدر بيل وکلنگ زديم که دست‌هاي مان آبله زده است .» آبله هاي دستم را نشانش دادم و دوباره سخنراني را شروع کردم. بدون آنکه حرفي بزند، به سخنانم گوش داد. وقتي حرف‌هايم تمام شد، گفت: « برو تسويه حساب کن و برگرد کرمان». 
دوباره ناراحت شدم و پرسيدم: « چرا تسويه حساب کنم ؟!» گفت: «کسي که نمي تواند از يک سنگر بگذرد، چطور مي‌تواند از جانش بگذرد و بجنگد . تو به درد جنگيدن نمي‌خوري‌، روحيه‌ي ديگران را خراب مي کني.» با من که برادرش بودم، اين گونه رفتار کرد. سنگر را تحويل برادران ارتشي دادم. 
راوی:  اصغر محمد حسيني

منبع: کتاب «حماسه سابله»
پایان پیام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده