خاطرات رزمندگان واحد اطلاعات عمليات لشکر ثارالله؛
همين که به سنگر کمين رسيديم، قايق را زير رگبار گرفتند‌. همه کف قايق خوابيديم، سکاندار همانطور که خوابيده بود با مهارت قايق را از مقابل کمين عبور داد. هنوز درست و حسابي از کمين رد نشده بوديم که موتور قايق خاموش شد.
به گزارش نوید شاهد کرمان، واحـد اطلاعات و عمليات تيپ ثارالله، همزمان با تشکيل ساير واحدها‌، با مسئوليت جواد رزم حسيني آغاز به کار کرد. مدت ها قبل از آن ، وقتي عمليات طريق القدس به منظور آزاد سازي بستان طرح ريزي مي شد، تعدادي از رزمندگان استان کرمان براي شناسايي خطوط و مواضع دشمن به دهلاويه عزيمت کردند.

حادثه در هور

خاطراتی از رزمندگان واحد اطلاعات عمليات لشکر ثارالله را با هم مرور می کنیم:
***براي شناسايي سنگرهاي خالي خط لشکر 25 کربلا به اتفاق دو نفر از برادران وارد هور شديم. کمي جلوتر موتور قايق را خاموش کرديم و آهسته و بي صدا از کمين اول عراقي‌ها گذشتيم. از دور سنگري به چشم خورد . قايق را به سوي سنگر کشيديم . هنوز زياد نزديک نشده بوديم که از داخل سنگر به طرف مان تير اندازي شد . 
يکي از بچه ها موتور قايق را روشن کرد. بقيه سنگر را به گلوله بستيم و به سرعت دور زديم. عراقي ها با قايق دنبال‌مان مي آمـدنـد . مجبـور بـوديـم از مقـابـل کمين دشمن عبور کنيم‌. ظاهراً عراقي ها  به وسيله ي بي سيم به کمين اطلاع داده بودند و آنها منتظر قايق ما بودند. همين که به سنگر کمين رسيديم ، قايق را زير رگبار گرفتند‌. همه کف قايق خوابيديم، سکاندار همانطور که خوابيده بود با مهارت قايق را از مقابل کمين عبور داد. هنوز درست و حسابي از کمين رد نشده بوديم که موتور قايق خاموش شد. 
قايق چند متر جلوتر از حرکت ايستاد . قايق عراقي به سرعت نزديک مي‌شد و در همان حال ازکمين به شدت تيراندازي مي کردند. فقط يک لحظه مشورت کرديم و بعد ناگهان هر سه ايستاديم و کمين را زير آتش گرفتيم. قايق عراقي از ميان نيزار بيرون آمد، همين که چشم سکان دار به ما افتاد، هراسان به سوي کمين پيچيد و به شدت به سنگر کمين خورد.  تيراندازي عراقي ها متوقف شد . با استفاده از فرصت ، پارو زنان از معرکه بيرون رفتيم . 
راوی:  جلال مهدي زاده

***قبـل از عمليات بدر، برادر قاسم ميرحسيني  براي بازديد از آبراه عملياتي وارد سنگر اطلاعات در جزيره ي مجنون شمالي شد . اكبر كه آن روز بارها بچه ها را جهت توجيه به منطقه برده بود، چند لحظه قبل از ورود ميرحسيني از خط برگشت . سـاعت از دوازده ظهر گـذشته بـود. مي دانستم اكبر خسته است. اما خستگي براي بچه هاي اطلاعات و عمليات معني نداشت. از وي خواستم به اتفاق برادر ميرحسيني به طرف خط حركت كند. 
بدون آنكه كوچكترين اعتراضي داشته باشد ، گفت: « اجازه مي دهي نماز بخوانم ؟» بعد از نماز ، نهار مختصري خورديم و به اتفاق وي و حسين يوسف‌اللهي از سنگر بيرون آمديم . نزديك سنگر روي انبوهي از خاك نشستيم تا آخرين هماهنگي قبل از حركت را به عمل آوريم . منطقه آرام بود. مدت ها عراقي ها گلوله اي به طرف ما شليك نكرده بودند.
صحبت كه تمام شد، هر سه بلند شديم. اكبر به سوي كفش هايش در طرف چپ سنگر رفت و من و حسين به راست پيچيديم. ناگهان صداي مهيبي شنيده شد . روي زمين افتادم . دود و باروت و گرد و غبار فضا را پر كرد . از ميان دود چشمم به اكبر خورد كه با صورت روي زمين مي افتاد . ابتدا به طرف حسين دويدم . تركش توپ يكي از پاهايش را به سختي مجروح كرده بود . در همان حال گفت :« به اكبر برس، سراغ او برو .» حسين را رها كردم و با سرعت به سمت اكبر دويدم. آرام و مطمئن به خواب فرو رفته بود . 
راوی:  محمد مهدي شفا زند

منبع: کتاب شناسایی
پایان پیام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده