خاطراتی پیرامون سردار شهید «علی اکبر بختیاری»؛
این برای ما عجیب نبود چرا که خیلی اوقات بچه های بسیجی در عملیاتها و یا هر جای جبهه بودند کفششان که خراب می شد، شهید بختیاری کفشهایش را به آنها می بخشید خود پابرهنه تردد می کرد.

به گزارش نوید شاهد کرمان، شهید «علی اکبر بختیاری» در 27 مهرماه سال 1334 در روستای سر آسیاب فرسنگی کرمان دیده به جهان گشود. وی در سال 58 به همراه شهید بزرگوار مغفوری وارد سپاه شدند و از شروع جنگ تا هنگام شهادت در جبهه های حق علیه باطل می جنگیدند.
وی در چندین عملیات شرکت داشتند تا سرانجام وارد کادر لشکر پیروز 41 ثارالله شدند و سرانجام به عنوان فرمانده محورهای عملیاتی لشکر پیروز ثارالله در عملیات کربلای یک (فتح مهران) از ناحیه سر مجروح و در تاریخ 10 مرداد ماه 1365 در بیمارستان نمازی شیراز مظلومانه به شهادت رسید و به لقاءیار شتافت.

فرمانده ای که کفش هایش زا می بخشید

به مناسبت درگذشت مادر بزرگوار سردار شهید «علی اکبر بختیاری» به مرور خاطراتی از این شهید می پردازیم:

***در عملیات والفجر ۸ و برای انجام موفق این عملیات، شهید بختیاری حدود ۶ماه در منطقه کار کرد، جهت بازدید از محورهای عملیاتی رفته بودیم و حاج قاسم سلیمانی نیز در منطقه حضور داشتند، در همین موقع بیسیم چی به ما خبر داد از بین گرد و غبار منطقه کسی به ما نزدیک می شود کمی جلوتر که آمد بیسیم چی گفت این شخص پابرهنه است! نزدیک تر که رسید دیدیم شهید بختیاری است که پابرهنه و خسته به ما نزدیک می شود و این برای ما عجیب نبود چرا که خیلی اوقات بچه های بسیجی در عملیاتها و یا هر جای جبهه بودند کفششان که خراب می شد وی کفشهایش را به آنها می بخشید خود پابرهنه تردد می کرد.
راوی: علی اکبر کارنما

***در ارتفاعات قلاویزان بودیم و با گروهی از بچه ها نشسته بودیم و مشغول بحث بودیم که دیدیم شهید بختیاری خسته و عرق ریزان در حالی که بریده بریده نفس می کشید بالا آمد، دلیل خستگی اش را پرسیدیم گفت اسیر عراقی به شدت مجروح بوده با خودم آوردم که مداوا شود، وقتی اسیر عراقی را دیدیم از دیدن هیکل بسیار درشت وی تعجب کردم وگفتم علی اکبر حق داری نفس نفس بزنی این بنده خدا که دو برابر تو وزن دارد.
راوی: سردار سلیمانی

***وقتی عملیات والفجر ۸ انجام شد و فاو را از عراق گرفتیم عراق عملیات دفاع متحرکی برای خود تعریف کرد و مهران را اشغال کرد در همین موقع شهید بختیاری که انصافا در والفجر۸ زحمات زیادی کشیده بود و مدتها در خط بود برای کمک به آزاد سازی مهران داوطلب شد، ولی از طرف مسئولین لشکر موافقت نشد و گفتند شما باید استراحت کند ایشان قبول کردند و گفتند فقط می خواهم بچه های بسیجی خط را از نزدیک ببینم و دیداری با آنها داشته باشم و وقتی برای دیدن بسیجی ها رفته بود از ناحیه سر ترکش خورد که همین ترکش بعدها شهادت را برای ایشان رقم زد البته بعد از ترکش خوردن مدتی دید چشمهایش کم شده بود و چون ایشان علاقه زیادی به قرآن خواندن داشت، متوسل به حضرت عباس شده بود تا بتواند با بینایی اش قرآن بخواند و همین گونه هم شد.
راوی: همرزم شهید

پایان پیام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده