نوید شاهد – جانباز شهید "منصور بابایی" پیرامون نحوه جانبازی خود می گوید: از طرف دشمن گلوله خمپاره 120 به سمت ما شلیک شد. فرصت پناه گرفتن نداشتم. ترکش خمپاره به مهره های کمرم اصابت کرد و همراه با موج انفجار به داخل نهر آب پرتاب شدم.
به گزارش نوید شاهد کرمان، به مناسبت آسمانی شده جانباز قطع نخاع "منصور بابایی" به مرور زندگی نامه این شهید از زبان خودش می پردازیم:

زندگینامه جانباز شهید
کودکی من در مشقت و سختی گذشت
نامم منصور بابایی است. چهارم فروردين سال1342در شهرستان بافت، محلة منجنیق -که امروزه خیابان نوّاب صفوی در محدوده آن واقع شده است- متولد شدم. پدرم علی اصغر، ژاندارم بود. فردی با ایمان و اهل تلاش و زحمت كه رئیس پاسگاه روستاي گوغر بود. ايشان به دلایلی از نظام خارج شد .پس از آن براي امرار معاش به تهیه هیزم برای سوخت خانه ها و تنور نان مردم مشغول شد. من از کودکی کار را در کنار پدرم تجربه کردم. برای تأمین بارهای هیزم و آدور به او کمک می‌کردم و هر كاري كه از دستم برمي‌آمد، مضايقه نمي كردم، با اين حال زندگی با مشقت می‌گذشت. کودکی در همین حال و هوا سپری شد.

انقلاب به سرعت به پیروزی رسید
پایان دوران راهنمایی بودم که در بافت حرکتهاي انقلابی مردم شروع شد و با اوج گیری حرکتهای مخالف رژیم پهلوی، مدرسه‌ها تعطیل شد. فرصت مناسبی بود که با حضور در محافل مذهبی با مسائل دینی و سیاسی هم آشنا شوم.  مرکز این تجمعات مسجد جامع بافت بود که در نزدیکی خانة ما قرار داشت. شور و هیجان خاصی در بین نیروهای مذهبی و سیاسی به چشم می‌خورد. انقلاب به سرعت به پیروزی رسید. مدرسه ها دوباره بازگشایی شد و من وارد دبیرستان شدم و در رشته راه و ساختمان تحصیل کردم.

آموزش های سخت عضویت در ژاندارمری را پشت سر گذاشتم
سال دوم دبیرستان یکی از دوستان، خبر جذب نیرو از طرف ژاندارمری محل را به من داد و پيشنهاد كرد ثبت نام كنيم. با پنج نفر از دوستان تصمیم گرفتیم قدم در این راه بگذاریم و پس از ثبت نام در امتحان ورودی شرکت کردیم. من و دوستم  ابراهیمی موفق شدیم بالاترین امتیاز را کسب نماییم. پس از قبولی در امتحان و طی مراحل گزینش ما را به مرکز آموزش شهید ادیبی چالوس فرستادند. دوره آموزش بسیار طولانی بود. ابراهیمی در بین راه انصراف داد و من تنها ماندم. با این تنهایی آموزش برایم سخت تر شد، اما سختی زندگی مرا آب دیده کرده بود. در آموزش هم امتیاز بالایی کسب کردم. سخت ترین مرحله در دوران آموزش، دوره زندگی در شرایط سخت بود. یک قرص نان، یک تن ماهی و یک هفته زندگی کردن با این مقدار غذا بسیار سخت بود و در کنار آن راهپیماییهای طولانی، آموزشهای نظامی و رزم شبانه، آسایش را از ما می گرفت. اين دوره هم با تمام سختيهايش به پايان رسید.

اعزام به خط پدافندی واقع در جزیره مینو
ما را برای فرا گرفتن دوره های تخصصی، به دسته های مختلف تقسیم کردند. من به دلیل امتیاز خوب و نمرۀ بالا در رسته اداری انتخاب شدم. پس از طی دورۀآموزش تخصصی، مرا به ژاندارمری کل واقع در خیابان انقلاب تهران فرستادند. هنوز عنوان ژاندارمری از سر لوحۀ نامه ها برداشته  نشده بود. پس از مدتی خدمت در اینجا مرا به ژاندارمری استان خوزستان فرستادند و از آنجا به هنگ آبادان اعزام شدم. از طرف هنگ هم  به خط پدافندی ژاندارمری واقع در جزیره مینو رفتم.

خمپاره 120 مهره های کمرم را معیوب کرد
در زمستان سال 1364 ساعت سه و نيم فرمانده مقر صدا زد: سرگروهبان بابایی، سریع با خمپاره ،خط آتشی روی مواضع دشمن بگیر. قبضه را آماده کردم و شروع به پرتاب گلوله به سمت دشمن نمودم. یک، دو، سه، چهار، با نیمرخ محل فرود آمدن گلوله ها را نگاه می‌کردم. گلوله هشتم را كه شلیک کردم از طرف دشمن گلوله خمپاره 120 به سمت ما شلیک شد. فرصت پناه گرفتن نداشتم. ترکش  خمپاره به مهره های کمرم اصابت کرد و همراه با موج انفجار به داخل نهر آب پرتاب شدم. وقتی که در آب سقوط کردم، پاهایم سنگین شده بود و حرکتی نداشت. با دستهایم شنا کردم و به سختی خودم را به ریشه های درخت خرما که در آب سقوط کرده بودند رساندم. ریشه ها پوسیده بودند. از تنه نخل جدا شدم، تلاش کردم مقداری نی را در دستانم بگیرم که آنها هم از ریشه درآمدند. حالا دیگر دستهایم خسته شده بود و نفسم بند آمده بود. ناگهان چشمم به صندوقچه مهماتی افتاد که در زیر گل و لای قرار گرفته بود. دستم را به طرف آن بردم. انگشتانم را قفل صندوقچه کردم و توانستم خودم را روی آب نگهدارم. کمی نفس گرفتم. متوجه شدم که بچه ها تلاش می کنند مرا نجات بدهند، اما از آن طرف اروند به آنها شلیک می شد و نمی‌توانستند جلو بیایند. یکی از بچه ها سینه خیز، خودش را به من نزدیک کرد و بیلی را به طرفم ‌فرستاد. دو طرف آن را گرفتم. او آهسته می کشید تا مرا به ساحل كنار جاده برساند. بچه ها آمدند و مرا نجات دادند. سپس به بیمارستان آبادان و از آنجا به اهواز فرستادند. مدتی تحت درمان بودم اما به دلیل زيادي زخمیها مرا برای ادامۀ درمان به کرمان فرستادند. در کرمان دو ماه در آسایشگاه جانبازان اقامت داشتم. پس از آن به منزل پیش مادرم برگشتم تا او از من مواظبت کند، اما در خانه زخم بستر گرفتم. دوباره به اتاق عمل برگشتم. تا درمان زخم بستر، رنج زیادی را متحمل شدم. پس از درمان دوباره به خانه برگشتم و زندگی را با روش و شیوه جانبازی آغاز کردم.

قدردان زحمت های همسرم هستم
سال 1372 از طرف همسر برادرم با خانمم آشنا شدم. برای خواستگاری به شهر آنها بزنجان رفتیم. وقتی به درب منزل آنها رسیدیم، پلکان داشت، من نتوانستم وارد شوم و خواستگاری لغو شد. روز بعد آنها به منزل برادرم آمدند و مراسم خواستگاری در آنجا برگزار شد. من شرایط جسمی‌ام را به همسرم گفتم. اما ایشان پذیرفتند و ازدواج کردیم. از آن روز زحمتهای من بر دوش همسرم است. حاصل ازدواج ما یک پسر به نام محمدرضا می‌باشد که مشغول تحصیل است و در زندگی یار و مددکار من است.
در پناه خداوند و سایه رهبری آينده ای بهتر توأم با سربلندی و عزت رابراي مردم مسلمان و غيرتمند ايران آرزو می کنم.

برگرفته از کتاب «در انتظار پرواز»

پایان پیام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
مطالب برگزیده استان ها
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده