پیرامون شهید " محمد اسدی خانوکی"؛
تعداد بازدید: ۳۵
نوید شاهد- در خاطرات همسر شهید " محمد اسدی خانوکی" آمده است: محمد، نذر کرد که اگر خدا به او فرزندی عطا کرد، عازم جبهه شود. پسرش که به دنیا آمد، گفت: باید به عهدی که با خدا بسته ام،وفادار باشم و طبق نذری که کرده ام، به جبهه بروم. او راهی جبهه شد، روزی که جنازه اش را برای خاکسپاری به زادگاهش آوردند، پسرش، سه ماه بیشتر نداشت.

به گزارش نوید شاهد کرمان؛ شهید "محمد اسدی خانوکی" پنجم‌‌ خرداد 1337، در روستای‌ خانوک از توابع ‌شهرستان‌زرند زاده شد. وی تا چهارم ابتدایی درس خواند. سال 1357، ازدواج کرد و صاحب یک پسر شد. کارگر شرکت‌ ذغالسنگ بود، به‌ عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. پنجم آبان 1362، در مریوان بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید. مزار وی در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.

نذر محمد هنگام تولد فرزند چه بود؟

در ادامه خاطراتی پیرامون شهید "محمد اسدی خانوکی" را مرور میکنیم:

*** شغل ثابتش در معدن بود، اما در کنار آن به کارهایی مثل بنایی و ... می پرداخت و با در آمد حاصل از این کارها به افراد نیازمند و نزدیکانش که در ادارة امور زندگی شان مشکل داشتتند، کمک می کرد. زمانی که مردم شهرک طالقانی (گیسک) گرفتار زلزله شدند، به خانه آمد و مشغول جمع کردن وسایل اضافی مثل پتو و ... شد. من که با تعجب، نظاره گر این کارش بودم، پرسیدم: با این وسایل، می خواهی چه کار کنی!؟ گفت: آنها را برای مردم زلزله زده می برم. وسایل را داخل ماشین گذاشت و به سمت منطقة آسیب دیده از زلزله، راه افتاد تا به مردم آنجا کمک کند.

*** چیزی به مراسم ازدواجم نمانده بود، نه من، سنی داشتم و نه شوهرم، از لحاظ مالی در مضیقه بودیم. محمد، پنهانی از چشم ما مقداری پول به یکی از اقوام داد تا برای خرج کردن در مراسم ازدواجمان به دست همسرم برساند. ما بعد از شهادتش فهمیدیم که این کمک پنهانی از سمت او بوده است.

*** پنج سال از ازدواجمان می گذشت و هنوز صاحب فرزندی نشده بودیم. محمد، نذر کرد که اگر خدا به او فرزندی، عطا کرد همین که چشمش به بچه افتاد، عازم جبهه شود و تا پایان جنگ خدمت کند. پسرش که به دنیا آمد، گفت: باید به عهدی که با خدا بسته ام،وفادار باشم و طبق نذری که کرده ام، به جبهه بروم. او برای آخرین بار، نوزاد تازه به دنیا آمده را بوسید و او را به دست خدا سپرد و راهی جبهه شد، روزی که جنازه اش را برای خاکسپاری به زادگاهش آوردند، پسرش، سه ماه بیشتر نداشت.

*** زمانی که باردار بودم، یک روز من و او پای پیاده به سمت خانة خاله ام راه افتادیم، در راه برگشت از میان صحرا عبور کردیم. من که خسته شده بودم زیر سایة یک درخت بادام که پُربار بود، نشستم، محمد وقتی که متوجه شد، گفت از اینجا بلند شو. با تعجب گفتم: چرا؟ گفت: نمی خواهم اینجا بنشینی و نگاهت به محصول درخت مردم بیفتد و هوس کنی و این مسئله روی بچه، اثر سوء بگذارد. گفتم: من خسته ام، بگذار چند لحظه بنشینم. گفت: نه، همین الان بلند شو. در حالی که از جایم بلند می شدم، گفتم: من شنیده ام اگر از میوه و یا غذای حرام بخوریم، روی بچه، اثر سوء می گذارد. گفت: نه، تنها خوردن نیست که اثر سوء می گذارد. نگاه کردن هم می تواند اثر سوء بگذارد.

*** ما را به دیدار اقوام و خویشان، توصیه می کرد و خودش نیز در این مورد، مقید بود، همیشه می گفت: دنیا ارزش این را ندارد که ما به خاطرش از هم دور باشیم، باید کدورتها را دور بریزیم و با هم رفت و آمد کنیم.
راوی: همسر شهید

*** بعد از اتمام دوران راهنمایی در قسمت بسیج سپاه کرمان، مشغول کار شدم، با پایان هر ماه، محمد، مقداری پول به من می داد و می گفت: خواهرم چون تو کار داشتی، من حقوقت را گرفتم و برایت آوردم. هشت ماه، کارش همین بود بعدها فهمیدیم طی این هشت ماه، آزمایشی، کار می کردم و حقوقی نداشتم. محمد برای این که من، دچار مشکل نشوم، هر ماه از حقوق خودش بر می داشت و به من می داد. همیشه مرا تشویق می کرد و می گفت: خواهرم! بهترین محل برای کار کردن یک خانم، بسیج است، هرگز این محل مقدس و کارت را رها نکن.
راوی: خواهر شهید

پایان پیام/

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
مطالب برگزیده استان ها
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده