نوید شاهد | فرهنگ ایثار و شهادت

آن روز/ بگشوده بال و پر/ با سر به سوي وادي خون رفتی
۱۲ فروردين ۱۳۹۹ - ۰۱:۲۵
آزاده صبور من/ صخره هاي شانه تو را/ کدام موج بي امان شکست؟
۱۲ فروردين ۱۳۹۹ - ۰۱:۲۵
بي تو، بي تو شب و روزم سياهه/ نصيبم درد و داغ و اشک و آهه/ خودم بردم تو را در خاک کردم
۱۲ فروردين ۱۳۹۹ - ۰۱:۲۴
يك سلسله داغ دل وتكرار شدنها، روييدن و باليدن و بسيار شدنها/ بر تاول ديرينه ي اين زخمنمك سود، مرهم نفشانيم، ز تيمار شدنها
۰۶ فروردين ۱۳۹۹ - ۱۵:۴۱
هيچ كس،مثل تو اي خوب مرا ناز نكرد /در شب تيره ي من، پنجره اي باز نكرد/ هيچ كس،شعر مرا،تا نفس باد نبرد
۰۶ فروردين ۱۳۹۹ - ۰۲:۱۶
ابراهیم چفقانی نوجوان بود که آمده بود جبهه و خیلی هم مادرش را دوست داشت. به قول ما خیلی "مامانی" بود!
۰۹ تير ۱۳۹۸ - ۱۱:۵۰
یوسف عزیزی بنی طرف راوی خاطرات خرمشهر می نویسد: آن شب تا صبح صدای غرش توپخانه به گوش می رسید. هنوز نمی توانستیم صداها را تشخیص بدهیم. بعدها خبره شدیم و همین که صدایی می آمد، زنم می گفت: «چله چله» س یا «خمسه خمسه» یا « توپخونه»
۰۲ ارديبهشت ۱۳۹۸ - ۱۰:۵۲
باز خدا پدر ابوحامد را بیامرزد که به خاطر خاطرخواهی مادرم هم شده خبر را از ژاندارمری راست آورد گذاشت کف دستم، که تا فرصت داری فرار کن یوسف جان که اگر بگیرندت من جواب مادرت را چگونه بدهم مادرت مگر طاقت چقدر غصه را دارد توی این سن و سال
۱۰ بهمن ۱۳۹۷ - ۱۰:۲۴
آمبولانس، آمبولانس، آمبو... دستپاچه آخرین بخیه را روی بازوی مجروح عراقی با پنس گره زدم. از قیافه اش خوشم نمی آمد! دست خودم نبود. پنس و قیچی را کنار مجروح عراقی رها کردم و داد زدم.
۰۳ بهمن ۱۳۹۷ - ۱۱:۰۳
گفتند که چیزی از شهید اورنگی نمی دانیم و در تحقیقها هم به جایی نرسیدیم، اما در بررسی دقیق تر متوجه شدیم که در عکسها، یک نفر همیشه درکنار اوست
۱۱ فروردين ۱۳۹۸ - ۱۰:۳۹
بابای من دروازه ­بان است / دروازه ­بانی فرز و عالی / سد می­کند دروازه‌ها را / با یک عصای خشک و خالی
۱۹ دی ۱۳۹۶ - ۱۵:۰۸
«زماني در حجره اي با سه نفر ديگر در مدرسه نوريه اصفهان زندگي مي كرديم. بسياري از روزها نه چاي داشتيم، نه نفت و قند، براي مطالعه در شب از نور چراغ نفتي توالت هاي مدرسه استفاده مي كردم. در روزهاي جمعه به يكي از مساجد دور افتاده اصفهان مي رفتم و از صبح تا عصر در آن مسجد درس هاي يك هفته را دوره مي کردم. در مدت دوازده ساعتي كه يک سره آ نجا مطالعه مي کردم غذاي من فقط مقداري دانه ذرت برشته بود. چيز ديگري نداشتم... »
۱۲ فروردين ۱۳۹۹ - ۰۱:۱۹
نام شهید مجید پازوکی برای بچه های تفحص نام آشنایی است. او یکی از بسیجیان غریب و گمنام هشت سال دفاع مقدس بود. بعد از پایان جنگ نیز راهی مناطق عملیاتی شد و تا پای جان به دنبال پیکر مطهر شهدا بود.
۲۹ اسفند ۱۳۹۸ - ۲۰:۴۱
نام شهید مجید پازوکی برای بچه های تفحص نام آشنایی است. او یکی از بسیجیان غریب و گمنام هشت سال دفاع مقدس بود. بعد از پایان جنگ نیز راهی مناطق عملیاتی ش و تا پای جان به دنبال پیکر مطهر شهدا بود.
۲۹ اسفند ۱۳۹۸ - ۲۰:۴۰
روزهای آخر سال 79 و سال امام علی (ع) بود. در منطقه عملیاتی رمضان مشغول جستجو بودیم. اما مدتی بود که شهدا خود را نشان نمی دادند. صبح با بچه ها مشغول خواندن زیارت عاشورا شدیم. به یاد امیرالمؤمنین (ع) و به یاد مدینه مشغول خواندن روضه شدم. بعد از پایان روضه به سوی منطقه حرکت کردیم.
۲۹ اسفند ۱۳۹۸ - ۲۰:۴۰
گاهی مواقع با پیکر شهید گمنامی برخورد می کردیم که خود را فدایی دیگر دوستانش کرده بود. به طور مثال یکی از شهدا در تاریکی شب که نیروها جلو می رفتند متوجه انفجار مین منور می شود! انفجار این مین یعنی شلیک منور و لو رفتن عملیات! این شهید خودش را به روی مین انداخته بود. حرارت ایجاد شده تمام بدن او را سوخته بود.
۲۹ اسفند ۱۳۹۸ - ۲۰:۳۹