محسن گفت: «نمیشه. ساعت 3 حرکته. امام فرموده اگر یک نفر هم در خانه باشه، باید به جبهه بره.»
به گزارش نوید شاهد از کرمان، "در خواب دیدم محمدجواد به خانه آمد و سجاده اش را پهن کرد. به او گفتم: «مگر اذان شده؟« گفت: «نه، میخوام قرآن بخونم.»
از خواب که بیدار شدم، دلم گواهی می داد محمدجواد شهید شده. 

***محمدجواد که شهید شد، محسن در کلاس اول دبیرستان درس می خواند. او هم از 5 سالگی به مکتب رفت و قرآن خواندن را یاد گرفت. وارد مدرسه هم که شد، از فعال ترین و کوشاترین دانش آموزان بود. 

***یکی از روزهای ماه رمضان، محسن از مدرسه به خانه آمد و گفت: «مادر! میخوام به جبهه برم«.
گفتم: «مادر جان! صبر کن افطار شه، بعد برو.« گفت: «نمیشه. ساعت 3 حرکته. امام فرموده اگر یک نفر هم در خانه باشه، باید به جبهه بره.«
او رفت، دل مرا هم با خود برد.

***آن شب که شهید شد، در خواب دیدم بال درآورده و پرواز کنان درحالی که برایم دست تکان می دهد، از باالی سرم عبور میکند. آن زمان 19 ساله بود. درست در همان سن و سالی که محمدجواد به شهادت رسید، محسن هم شهید شد.

خاطراتی از مادر شهیدان «سیف الدینی»/ اطاعت از ولایت
منبع: کتاب «بی بی جلیله» خاطرات مادر شهیدان سیف الدینی

شهید محمدحسین سیف الدینی مسؤول تبلیغات گردان 410 غواصی در عملیات والفجر 8 شیمیایی شد و پس از تحمل درد و رنج فراوان به همرزمان و برادران شهیدش پیوست.
 
شهید طلبه محمد عباس سیف الدینی متولد1344 در بهار 1363، جبهه طلائیه دعوت حق را لبیک گفت و به کاروان شهدا پیوست.

پایان پیام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده