خاطراتی پیرامون شهید «علی اکبر محمد حسینی»؛
علی اکبر گفت: «فرمانده نبايد دستور غيرقابل اجرا به نيروهايش بدهد . ابتدا خودم بدون کفش دويدم تا ببينم روي اين زمين، پاي برهنه مي‌شود دويد. حالا مطمئن شدم ، چون من توانستم ، پس شما هم مي توانيد .»
به گزارش نوید شاهد از کرمان، "بعد از شهادت دوستانش به شدت احساس تنهايي مي کرد. يک روز گريه کنان گفت:« کاش شهدا مرا صدا کنند و بروم . ديگر تنها شدم و نمي‌خواهم بمانم .» گفتم: « اين چه آروزيي است؟! مي‌خواهيم برايت خواستگاري برويم. بايد داماد بشوي .» 
خنده‌ي تلخي کرد و گفت : « کدام دامادي؟! کدام خواستگاري ؟! زماني که مملکت در حلقه‌ي تجاوز دشمنان گرفتاراست، زماني که فلسطين اسير دست دشمنان خداست و افغانستان آن وضع را دارد، مسلمانان در رنج هستند، سخن از خواستگاري و دامادي مي‌گويي؟ من مسلمان ، درقفس تنگ دنيا نشسته ام و مثل گنجشک گرفتار قفس هستم . دلم مي‌خواهد آزاد شوم . مي‌خواهم شهـيد شوم .»   
راوی: عزت محمد حسيني  

***عراقي ها سرسختانه مقاومت مي کردند . ظاهرا قصد عقب نشيني نداشتند. از هر طرف گلوله مي آمد . خمپاره ها کنارمان به زمين مي‌خورد . تيربارها بدون لحظه اي درنگ کار مي‌کرد و تانک ها آرام و قرار بچه ها را گرفته بودند . اکبر با آرپي جي به استقبال اولين تانک رفت. نگاهم به او بود که ناگهان خمپاره منفجر شد و قبل از اينکه عکس العمل نشان دهم، ترکش به ساق پايم خورد . روي زمين افتادم. از درد بي طاقت شدم. بي اختيار ناله مي‌کردم . تمام بدنم مي سوخت . هنوز چند لحظه نگذشته بود که خودش را رساند . آرپي جي اش داغ داغ بود . آن را روي زمين گذاشت.
پيراهنش را پاره کرد و روي زخم پايم بست و گفت :« يا حسين (ع) بگو ، يا مهدي (عج) بگو ، يا زهرا (س) بگو ، درد پايت تمام مي شود .» در نور منوري که آسمان را روشن کرده بود ، به چهره اش نگاه کردم . به حرف‌هايي که مي زد ، اعتقاد داشت . 
راوی: احمد سجادي  

*** گردان ابوالفضـل (ع) به فرماندهي اکبر محمد حسيني و منصور همايون فربراي شرکت در عمليات شکستن حصر آبادان عازم جبهه‌ي جنوب شد .اکبر خط مربوط به کرماني ها را تحويل گرفت و براي حفظ آمادگي جسماني بچه ها، آموزش ها را در نخلستان هاي آبادان ادامه داد . يک روز هنگام آموزش پوتين هايش را بيرون آورد . روي زمين نشستيم تا پوتين ها را بيرون بياوريم . بلافاصله گفت : « برپا ، پوتين ها را بپوشيد .» با تعجب پرسيدم : « پس چرا خودتان پوتين ها را بيرون آورده ايد ؟!» جوابي نداد . شروع به دويدن کرديم ، يک ربع بعد گفت : « پوتين ها را بيرون بياوريد ، بدون کفش بدويد .» پرسيدم : « چرا از همان ابتدا نگذاشتي بدون کفش بدويم ؟»  گفت : « فرمانده نبايد دستور غيرقابل اجرا به نيروهايش بدهد . ابتدا خودم بدون کفش دويدم تا ببينم روي اين زمين، پاي برهنه مي‌شود دويد.  حالا مطمئن شدم ، چون من توانستم ، پس شما هم مي توانيد .»
راوی: رحمان خواجويي

منبع: کتاب «حماسه سابله»

دستور غیر قابل اجرا !
شهید علي‌اكبر محمدحسيني/ سال 1337 در كرمان متولد شد. وی با آغاز جنگ تحميلي عراق عليه ايران، به سومار و جبهه‌هاي جنوب رفت و در عمليات‌هاي ثامن‌الائمه و طريق‌القدس شركت كرد.سرانجام علی اکبر محمدحسینی در تاريخ دوازدهم آذر ماه1360، در زير پل سابله (پل ارتباطی سوسنگرد به بستان) به شهادت رسيد.

پایان پیام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده