خاطراتی از شهید «محمد طایی»:
شهید طائی گفت: بايد با منطق و بحث و گفتگو اين افراد را به راه بياوريم و بعداً آن شخص با راهنمايي هاي محمد به يکي از طرفداران نظام جمهوري اسلامي تبديل شد.
به گزارش نوید شاهد کرمان، شهید «محمد طایی» در سال 1333 در کرمان به دنیا آمد. وی پس از اتمام سربازی در 15 مهرماه 1356 راهی کانادا و در کانادا مشغول فراگیری زبان شد.در 22 بهمن 57 وارد ایران شد به کرمان مراجعت نمود. پس از ورود به کرمان وارد سپاه پاسداران و در قسمت روابط عمومی مشغول به کار شد. سرانجام در 13 آذر 1359 در مهاباد به شهادت رسید.

با منطق و بحث و گفتگو با افراد صحبت کنید

در ادامه به مرور خاطراتی از شهید «محمد طایی» می پردازیم:

***سال‌هاي اوّليه تشکيل سپاه، کارهايي مثل نگهباني ، نظافت و... را خودمان انجام مي‌داديم. محمد طائي مسئول روابط عمومي بود، ولي صبح زودتر از همه مي آمد ، اتاق ها را جارو مي کرد، سرويس هاي بهداشتي را برق مي انداخت، ظرف ها و استکان ها را مي شست، چايي را دم مي کرد و به اتاق کارش مي رفت. آن موقع ما به اين مسائل توجهي نداشتيم و نمي دانستيم همه‌ي اين کارها را او مي‌کند. تا اينکه يک روز صبح زود در حال شستن قابلمه غافلگيرش کردم.

ايشان در ماموريت بود. شب غذايي را که از نهار باقي مانده بود. درون قابلمه ريختم و روي گاز گذاشتم. چنان مشغول کار شدم که گاز را فراموش کردم. غذا سوخت. به ته قابلمه چسبيد. قابلمه را با همان وضع رها کردم. آن شب تا دير وقت کار کردم و همانجا خوابيدم . صبح زود با سروصدايي که از آشپزخانه مي آمد، بيدار شدم. محمد با سيم و مايع ظرفشويي به جان قابلمه افتاده بود‌.     وقتي مرا ديد، با تعجب پرسيد : « تو اينجا خوابيده بودي‌؟!»  

***سوار تاکسي شديم، من و محمد روي صندلي عقب نشستيم. مسافر صندلي جلو با راننده صحبت مي کرد. از وضع موجود ناراضي بود. گاهي هم به مسئولين جمهوري اسلامي توهين مي‌کرد. عصباني شدم. محمد آهسته به پايم زد‌. سکوت کردم . نزديک روابط عمومي سپاه رسيديم. از راننده خواست توقف کند. بعد دستش را روي شانه‌ي مسافر جلويي گذاشت و گفت: « برادر عزيز من، چون با صداي بلند صحبت مي‌کردي، خواهي يا نخواهي حرف‌هايت را شنيدم. ولي بايد بداني بعضي از حرف‌هايت درست نيست .» پياده شديم. به ساختمان روابط عمومي اشاره کرد و ادامه داد: محل کار من آنجاست. اگر وقت کردي ، خوشحال مي‌شوم با هم صحبت کنيم . حتما يک روز تشريف بياوريد.» 

همين که تاکسي راه افتاد، گفتم: «بايد ادبش مي کردم.» با خنده گفت: « فايده اي نداشت. بايد با منطق و بحث و گفتگو اين افراد را به راه بياوريم.»مدتي گذشت. يک روز وارد اتاق کار محمد شدم. شخصي کنارش نشسته بود. آشنا به نظر مي رسيد، گفت :« اين برادرمان همان مسافر تاکسي آن روز است . بعداً آن شخص با راهنمايي هاي محمد به يکي از طرفداران نظام جمهوري اسلامي تبديل شد».  

پایان پیام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده