«محمدمهدی شفازند» از رزمندگان لشکر ثارالله آخرین لحظات زندگی شهید «محمدرضا مرادی» را اینگونه روایت می کند: مرادی با چشم هاي ورم كرده و صورت پر از تاول شناخته نمي شد، به سختي نفس مي كشيد، كنار محمدرضا نشستم و در حالي كه اشك مجالم را گرفته بود، شاهد نفس کشيدن های دردناک او بودم.
به گزارش نوید شاهد کرمان، شهید «محمدرضا مرادی» از رزمندگان لشکر ثارالله و مسئول واحد اطلاعات و عملیات بود که سرانجام در اثر عوارض شیمیایی به شهادت رسید.

روایت آخرین لحظات زندگی شهید «محمدرضا مرادی»

در ادامه خاطراتی از رزمندگان واحد اطلاعات عمليات لشکر ثارالله را با هم مرور می کنیم:

*** مصدومين شيميايي عمليات خيبر را به ورزشگاهي در اهواز منتقل كرده بودند. به سرعت خودم را به محل رساندم. قيامتي بود. بيش از 500 مصدوم شيميايي داخل سالن سرپوشيده ورزشگاه خوابيده بودند . ميان آن ها شروع به جستجو كردم. عاقبت محمدرضا مرادي را يافتم. ابراهيم هندوزاده كنارش نشسته بود. سالن هوايي گرم و نامطبوع داشت. پنجره ها باز بود. گنجشكي وارد سالن شد. چرخي زد و چند ثانيه بعد بال زنان روي زمين افتاد و جان داد. با مرگ گنجشك، پزشكان متوجه آلودگي هواي سالن شدند و بلافاصله از عيادت كننده‌ها خواستند محل را ترك كنند. به اتفاق ابراهيم، بعد از خداحافظي با محمدرضا بيرون آمديم. به نظر نمي رسيد زياد بدحال باشد . ديدن مجروحين شيميايي با تاول هاي بزرگي كه از ميان پاهايشان آويزان بود، عمق جنايت صدام را نشان مي داد . بعضي از تاول ها بـه قدري بزرگ و آب دار بود كه به زمين مي رسيد. شب مجدداً به ورزشگاه برگشتم . ديگر از مرادي صبح خبري نبود. با چشم هاي ورم كرده و صورت پر از تاول شناخته نمي شد. به سختي نفس مي كشيد . از دست پزشكان كاري ساخته نبود. هنوز با عوارض شيميايي و راه هاي مبارزه با آن آشنايي نداشتند. مجاري تنفسي مصدومين تاول زده بود و نمي توانستند نفس بكشند. كنار محمدرضا نشستم و در حالي كه اشك مجالم را گرفته بود، شاهد نفس کشيدن های دردناک او بودم.

*** صبح زود همراه با گروهي از دوستان براي شناسايي در منطقه‌ي فکه از مقر خارج شديم، از کنار قرارگاه ارتشي ها گذشتيم و به عمق منطقه رفتيم. نزديک ظهر وقتي بر مي گشتيم، خورشيد به سرمان مي‌خورد. گرماي هوا به 45 درجه رسيده بود. آب هم تمام کرديم، ديگر تواني نداشتيم . به زحمت به مقر ارتش رسيديم . به طرف ظرف هاي آب دويديم ، اما اجازه ندادند آب بخوريم. ناراحت و متعجب ايستاده بوديم که فرمانده آن ها همراه با چند کاسه‌ي آب جلو آمد و به هر يک از ما يک کاسه آب داد‌. کاسه را به لب گذاشتم. کمي خار و خاشاک داخل کاسه بود. نمي‌توانستم يکباره و با سرعت آب بخورم . جرعه جرعه و به آهستگي آب داخل کاسه را نوشيدم بچه ها هم همين وضع را داشتند . وقتي سيرآب شديم ، فرمانده ارتشي ها گفت: «از لحاظ پزشکي بعد از تحمل تشنگي طولاني ، نبايد به سرعت آب نوشيد، چون ضرر دارد .» 

راوی: «محمدمهدی شفازند»

پایان پیام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده