خاطرات شهید "محمد رضایی سرداری" از عملیات بیت المقدس؛
در خاطرات شهید "محمد رضایی سرداری" آمده است: تير و تركش خمپاره دشمن با فرياد الله اكبر رزمندگان در هم آمیخته و همه جا را پر كرده بود. تركشي به مهره هاي كمرم خورد و مرا قطع نخاع كرد. مثل جسمي بي روح روي زمين افتادم.
به گزارش نوید شاهد کرمان، جانباز شهید "محمد رضایی سرداری" چهارم بهمن 1343 در روستای قاسم آباد از توابع شهرستان رفسنجان زاده شد. وی تا پایان مقطع راهنمایی درس خواند و در سال 1365 ازدواج کرد. محمد به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. سرانجام در بیست و سوم اسفند 1386 در بیمارستان علی ابن ابیطالب (ع) رفسنجان بر اثر  صدمات ناشی از جراحات جنگی به شهادت رسید.

تركش خمپاره دشمن با فرياد الله اكبر رزمندگان در هم آمیخته بود

در ادامه به مرور خاطراتی از شهید "محمد رضایی سرداری"  پیرامون عملیات بیت المقدس می پردازیم:

آن روزها قرار بود عمليات بيت المقدس  براي آزاد سازي خرمشهر انجام شود. عملياتي وسيع که منطقه دشت عباس تا غرب خرمشهر را در بر می گرفت . قرار بود هر لشكر از محوري  تعیین شده به قلب دشمن بتازد. محور عملياتي ما منطقه فرسيه و سيد جابر بود كه در قالب گردان های لشکر 41 ثار الله در این عمليات شرکت کردیم .
عمليات با رمز يا علي ابن ابيطالب آغاز شد. دشمن شكستي سخت خورد و به سرعت عقب نشيني كرد. همين امر باعث شده بود كه نيروهاي خط شكن ما تا عمق خط دوم و سوم عراق پيشروي كنند. محور نفوذ بچه هاي ما در دل عراقي ها قرار گرفته بود.نبردي سخت بين ما و نيروهاي عراقي از جناحهاي مختلف در گرفته  بود، آتش شديدی می بارید. ارتش عراق تمام توانش را متمركز كرده بود. محور عملياتي ما از هر طرف زير آتش بود. 
تير و تركش خمپاره دشمن با فرياد الله اكبررزمندگان در هم آمیخته و همه جا را پر كرده بود. سپيده دم بود كه خمپاره دشمن در كنارم زمين خورد و پس از انفجار تركشهاي آن بدنم را به شدت مجروح كرد.تركشي به مهره هاي كمرم خورد و مرا قطع نخاع كرد. مثل جسمي بي روح روي زمين افتادم. خون از بدنم جاري بود. توان هيچ حركتي نداشتم. بدنم غرق خون بود. شدت آتش دشمن لحظه به لحظه شديدتر مي‌شد. گويا بچه ها در حال محاصره شدن بودند. تعداد زيادي از بچه ها شهيد شده بودند و تعدادی زخمي گوشه خاكريز افتاده بودند. ارتباط با عقب قطع شده بود، لحظه اي بعد از هوش رفتم .
وقتي به هوش آمدم قريب ساعت 9 صبح بود كه از شدت تشنگي گلويم چسبيده بود. آسمان پيش چشمانم غبار آلود بود، صداي پايی به گوشم رسيد. عراقي ها آمدند بالاي سرم ،یکی از آنها اسلحه را مسلح كرد و لوله تفنگ  را روي پيشانيم گذاشت، خواست تير خلاصي را بزند، اما ديگري او را منصرف كرد و راه افتادند رفتند.
از سمت ديگر تعدادی عراقي متوجه من شدند، يكي از آنها رگبار تيري را به طرفم شليك كرد. تير عصب دستم را قطع كرده بود و چند تا از انگشتانم به پوست دستم آويزان شدند، دستم روي سينه ام افتاده بود و خون جاري بود. تير ديگر به كتفم خورد. پس از تيراندازي آمدند بالاي جنازه ام، اما ديدند كه جان دارم .گوني سنگر را از خاك خالي كردند و مرا روي گوني قرار دادندو به سمت عقب بردند. در پشت خاكريز نزديك يك سنگر زير نور آفتاب رها كردند، شدت آفتاب باعث مي شد خون بيشتري از بدنم برود. دوباره از هوش رفتم.

پایان پیام/
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده