شهید «محمدحسين دادبخش» در وصیت نامه خود آورده است: از اینکه بدون خبر دادن به شما بسوی جبهه آمدم، عذرمی خواهم، در این لحظات حساس اسلام به وجود بنده حقیر خدا نیاز دارد، تا ان شاء الله با نثار جان ناقابل خویش به پیشگاه خدا باعث سربلندی اسلام عزیز باشند.
گفتم برای درمان به تهران می روی؟ گفت نه به جبهه می روم گفتم با این زخم؟ گفت به من احتیاج دارند، که با همان رفتن بود که شهید شده بود و لبخند بر لبش بود.
از آن طرف هم نيروهاي خودي شروع به تير اندازي کردند، از هر دو طرف به سوي ما تيراندازي مي شد. به زحمت خودمان را نزديك خط رسانيدم و با فرياد و سر و صدا بچهها را متوجه كرديم.
بی مقدّمه به من خیره شد و گفت: تو شهید نمیشوی. با تعجّب به او نگاه کردم! مکثی کرد و گفت: چرا آن ۲۵ دقیقه را از پیش خودت نوشتی؟ اگر مینوشتی که خوابم برد، بهتر از دروغ نوشتن بود.
در وصیت نامه عباس جمالی پاقلعه آمده است: از خانواده ام می خواهم که در خط امام حرکت کنند، بزرگترین کار در نزد خدا جهاد است و امیدوارم که به خون شهدا ایندفعه شهادت را نصیب من بگرداند.
برادران عزیزم نگذارید که سلاح من به زمین باشد و آن را بردارید و به جنگ با دشمنان اسلام بشتابید که مبادا دل امام عزیز را به درد آورید و تا جایی که بتوانید گامی در جهت کمک به اسلام و انقلاب بردارید.
اي مردم شهيد پرور ايران، دست از حمايت امام برنداريد و با كفار و منافقين مبارزه كنيد، به خانواده هاي شهدا،معلولين و مفقودين سر بزنيد و آنان را دلداري دهيد.
جوانانی که می توانند به رزمندگان کمک کنند و اگر جوانی جبهه برود و مأموریت آنها تمام نشده است ، نگویید که نوبت ما نیست. جبهه نوبت ندارد، سرباز امام زمان نوبتی نیست.
هنگام مرگ دستهایم را باز بگذارید تا مستکبران، غارتگران، طالبان دنیا و دشمنانمان بدانند که ما از دنیا جیزی همراه خود نبرده ایم و ما دنیا را بی ارزش می دانیم.
تعدادي از دوستان و همكارانش را جهت افطار دعوت كرد. مراسم مردانه بود. نماز و افطار و دعاي توسل تا نيمه هاي شب طول كشيد. وقتي همه رفتند، ظرف زيادي براي شستن جمع شد.